|
خدای من دیگه چیزی نمیخام ..... فقط بگو مرگ کیلویی چند ؟ + نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388 12:40 توسط امرتات |
بس که دیوار دلم کوتاه ا ست هر که از کوچه تنهایی من میگذرد به هوای هوسی هم که شده سرکی میکشد و میگذرد بگذار تا بگریم چون ابر دربهاران منو بگذار منو بگذار منو بگذار تا بگریم .......... + نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388 0:44 توسط امرتات |
بزن باران عشق بازیچه ای شد که با ان کسب نام وننگ کردند! دو سه شبه که چشمهام به دره خدا کنه که خوابم نبره
تو این قفس که زندون منــــــــــــــه به سوز عاشقی قسم که دلخون میشی
+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388 20:8 توسط امرتات |
مینویسم نه با دستی لرزان نه با چشمی گریان ! مینویسم نه برای خالی شدن ونه برای بازی با کلمات ! ولی مینویسم ..... می نویسم تا هجوم لحظه هام منو از پا در نیاره مینویسم تا جلو خاطره ها م کم نیارم مینویسم تا پشت در ارزوهام جا نمونم مینویسم تا برا غربت وتنهایی دلم اشک کم نیارم مینویسم تا بهت و حیرتم پشت چشمهام پنهون بمونه مینویسم تا چشمهامو ببندم وبگم چون بگذرد غمی نیس ارو م باش بذاربگذره + نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 0:5 توسط امرتات |
گفتم وگفتی مگه تو نبودی که گفتی تو خوبی مهربونی ؟ تونبودی گفتی من ظریفم میشکنم با یه بوسه ؟ تو نبودی گفتی می ترسم رو تنت غبار آهم بمونه ؟ تو نبودی گفتی تنت مثل برگ یاسه؛ عطرت گل یاسه ؟ تونبودی که گفتی بشکنه دستی که بخاد وجودمو بشکونه ؟ تو نبودی که گفتی دوری تو برام سخته وسخته؟ تو نبودی که گفتی بخند برام تا دنیام بخنده ؟ تو نبودی که گفتی چشمک بزن تا اسمونم بشه پر ستاره ؟ تونبودی گفتی من کمی عجیبم اما بازم خیلی نجیبم ؟ تونبودی که گفتی تو مثل تولدو تقدیر مقدسی برامن ؟ تو نبودی گفتی تو مثل خواب شیرین وناز بچه هایی ؟ منم گفتم وگفتم دوستت دارم برای همیشه دنیا رو عاشق میکنم فقط بخاطر تو من سرزنش میشم فقط به خاطر تو من دلمو خون میکنم فقط به خاطر تو
دوست عزیز محمد :متاسفانه هیچ افی از شما ندیدم وادرس دانشگاه پیام نور چیز معتبری برای من نبود لطف کن برام ادرس بهتر بذاروخودتو معرفی کن
+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388 0:36 توسط امرتات |
من نمی دانم چه دلیلی دارد که هنوز تا این حد با خوبی بیگانه است ؟ و همین درد مرا سخت می آزارد پ ن > سلام خوبی نازنینم میدونم دیگه بهم سرنمیزنی میخام بنویسم از خیلی چیزها از خیلی جاها ولی نمیتونم هنوز نمیتونم ...... + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 17:22 توسط امرتات |
این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست ؟ این چه بهشتیست که خوردن گندم خطاست ؟ آی رفیق آی رفیق آی فردوس برینت کجاست ؟ آی رفیق آی رفیق آی این ره انصاف نیست ؛ این جفاســــــــــــــــــــــــت برهمه گویند که هشیار باش بردرفردوس نشیند کسی تاکه به درگاه قیامت رسی ازتو بپرسند که دردره عشق پیرو زرتشت بودی یا مسیح آی رفیق آی رفیق آی راست بگو راست بگو راســــــــــــــــــــــت راستی آنجا هم هر کس وناکس خداســــــــــــــت؟ کفرمگو شکوه نکن درخدا دوزخ ما چشم به راه شماست راست بگو راست بگو راسـت آنجا نیز باز همین ماجراســــــــــــــــــــــــــت؟
فردوس برینت کجاست ؟ پای از این در که نهادی برون در غل وزنجیربرندت بهشت بهشــــــــــــــــــــــــت همان ناکجاســــــــــــــــــــت! وای به حالت خمار این سر سنگین تو ازتن جداست نه نه نه توبه کنم باز حق باشماست پ ن۱ تا درده خدایی بگذر زه دهخدایی ! پ ن ۲ جزراست نباید گفت هر راست نشاید گفت ! + نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388 11:3 توسط امرتات |
آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر + نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 13:23 توسط امرتات |
میخام دست بندازم تو حلق افکار مسمومم
وهر چی هست قی کنم تا خلاص بشم ا ز این دل پیچه های بیگاه .......
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388 11:38 توسط امرتات |
سنگ ها هم حرف هايي مي زنند !!! گوش كن ؛ خاموش ها ، گويا ترند ... از در و ديوار می بارد سخن تا کجا در يابد آن را جان من ؟؟؟ در خموشی های من فرياد هاست آنکه در يابد چه می گويم کجاست ؟؟؟ آشنايی با زبان بی زبانانی چو ما دشوار نيست چشم و گوشی هست مردم را ، دريغ ، گوش ها هشيار نه چشم ها بيدار نيست ... + نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388 13:37 توسط امرتات |
سلام میخای بدونی ؟ با تویی که سالها زندگی مو با بی خیالی به بازی گرفتی واخرش .... میدونی امروز از صبح برام خیلی سخت گذشت ولی وقتی دیدمش اروم شدم میدونی کی رو میگم ؟ کسی که تو جسدمو دادی دستش همونی که داره تقاص نامردی تورو پس میده کسی که تو یه موجود سنگی بی احساس بی اعتقاد سرد رو سپردی دستش ورفتی پی زندگیت حیف لعنت خدا برتو .... روزگاری روز تولدم ارزوی مرگمو داشتم تا از دست ازارهایی که به خاطر تو میکشیدم نجات پیداکنم ولی امرزو برای یه لحظه ارزوی مرگ خودتو کردم تا نجات پیداکنم از کابوس اون روزهای لعنتی ...............
+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388 23:6 توسط امرتات |
چندروزه ناخودآگاه دلم هوای گوشه اتاق تاریکمو میکنه وتکیه مو میدم به دیوار خستگی هامو سرم ومیذار رو زانوی تکیدم !به یاد دلی که شکست واعتمادی که فروریخت به یاد چشمی که خون گریه کرد واروم چشمهامو میذارم روهم تا کم نیارم ولی ... ولی تا چشم باز میکنم میبینم از چشام داره سیل اشک میاد ومیزنم زیرگریه وهق هق اشک میریزم پ ن میدونم چندروز ه بدجوری هوای دلتو ابری میکنم میدونم چندروزه بدجوری اشفتت میکنم چقدر دلم میخاد ساده باشم زودباور باشم چقدر دلم میخاست .....نرنجونمت ولی ........... میشه منو خیلی ببخشی ؟ + نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388 2:5 توسط امرتات |
باتو حکایت دیگر ؛ این دل ما به سر کند ! شب سیاه قصه را؛ هوای تو سحر کند باور مانمیشود؛ در سر ما نمی رود از گذر سینه ما یاد دگر گذر کند از دل درد کشیده ام کور شوم ؛ جز تو اگر زمزمه دیگر کند توبه نمیکند اثر ؛مرگ مگر کند اثر مجرم ازاده منم ؛ تن به جزا داده منم ندیدم قویی تنها میان صحرا بمیرد....
پ ن » هیچی ! + نوشته شده در جمعه 19 تیر1388 23:59 توسط امرتات |
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388 0:42 توسط امرتات |
هر چند خیلی حرف برا گفتن دارم هر چندمیخام بگم بعد از مدتها امروز ملامت شنیدم
ولی دلم میگه امید جانم زسفربازاید شکر لبانم ز سفر باز اید بعد از ان شب تارم خورشید نهانم باز اید پ ن + نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 0:47 توسط امرتات |
شب چهارم وپنجم وششم و.....
دیشب تا خود صبح چشم رو هم نذاشتم چشممو دوخته بودم به نقطه تاریک اتاقم وفکرم ناخوداگاه رفته بود پی هرچی تار یکی شبه ! دلم هوای ستاره های کم سو رو کرده بود بذار روراست بگم :من نمیفهمم چی شده وچته ؟ ولی به خدا خیلی زود کم میارم مطمئنم زودتموم میشم سکوتت دیونم میکنه وهیچ جوری باهاش کنار نمیام! به خدا سکوتت اتیش به جونم میزنه میفهمی ؟ مگه نگفتی حیف من نیست غصه بخورم ؟ مگه نگفتی کی دلش میاد اذیتت کنه ! خوب سکوتت اذیتم میکنه به خدا جونمو میگیره , ای کاش کمی عاقل تر بودم تا میفهمیدم تو چقدر مشغولی و.لی افسوس از عقل هم بهره ای نبردم دیگه میترسم چشامو رو هم بذارم من دیگه نمیخام بخابم
من تا خود صبح میخام ببینم شبها دارند چیکارمیکنند هی میرن وهی میان تا کجا اخرش چی ؟ به خدا من از هرچی سیاهیه خسته شدم ! میخام تاخود صبح بنویسم دست خودم نیست میخام تا صبح اشک بریزم میخام از گریه مهلت بگیرم وبنویسم برای تو ,برای خدا , اونقدر که اروم بشم وساعتها بی دغدغه بخابم من میترسم چشم رو هم بذارم وسیاهی کار خودشو بکنه ! من میترسم بخابم و.......
پ ن » دوستان گلم مسافر عزیزم میام ولی بعد چند روز + نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388 0:3 توسط امرتات |
شب چهارم + نوشته شده در شنبه 6 تیر1388 1:13 توسط امرتات
شب سوم دیروز خواب
دیدم گمت کردم فقط خدا میدونه چطور دنبالت بودم ! ازخواب پریدم وزدم زیر گریه ...... امشب بذار باهات کمی
حرف بزنم منم میدونستم
ومیدونم اگه دیگه لبام نمیخنده یا اگه
دلم نقش قشنگی نمی بنده اگه دستم
به دعا بلند نمیشه یا رنگ
من دل به رنگ دنیا نمیبنده !تو چیکارکنی ؟/ چقدر شرمندتم همه رو میدونستم وعمل نکردم ! امشب میگن شب ارزوهاست ومن
تمام ارزوم خوشبختی تو هستش امشب بذارتنها
باشم ! مثل همه شبهای بی تو بودنم من لایق خوشخبتی ودوست داشته شدن نیستم ! چقدر
دلم برا
اشکام تنگ شده بود بذار ازته دل گریه کنم بذار واژه های ذهنم گم بشن وحروف صفحمو اشکم
بپوشونه ولی نذاربه دلم ظلم کنم
وبگم ..... ای
کاش نبودم خدای من : من باید زندگی چند نفررو خراب کنم
تا ادمهارو از شر من راحت کنی ؟ دل چند
نفرو بشکنم ؟ از امشب تا ده شب میرم بخابم
+ نوشته شده در جمعه 5 تیر1388 0:56 توسط امرتات |
واما شب دوم ای کاش به ساگی به گریه ها نمیخندیدیم ! دیشب که حضورت تا صبح بامن بود وصبح عطر یاست روتنم جا مونده بو د ! ای که با من ودوراز منی باخبر باش که تنهاتو همسفریادمنی دومین شب رو هم بخاطر تو اروم میخابم ولی امشب عجب حس غریبی دارم ............! + نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388 0:44 توسط امرتات
سلام وقتی بچه
بودم میپرسیدم مامان
کی میرسیم یا مسافرمون کی
میاد ؟ میگفت چندتا شب دیگه بخابیم
تمومه منم میخام
فقط چند شب بخابم تا تموم بشه وتو بیای
وامشب اولین شبه ! دارم میشمارم
چند شب دیگه باید بخابم تا
بیای ؛ فکر نمیکردم بی تو شبهام
ستاره هاش رفته باشند یاروزهام
خورشید ش قهر کنه ؛ من فقط
10شب میخابم تا بیای برای
همین این
10شب فقط براتو ! اولین شب
خاب دیدم که داری از پیشم میری
گفتم بیا باهم بریم ولی تو .... بیدار شدم داد زدم که ای
خدا تعبیر خابو نمیخام ! + نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388 0:25 توسط امرتات
|
| |||||