|
مینویسم نه با دستی لرزان نه با چشمی گریان ! مینویسم نه برای خالی شدن ونه برای بازی با کلمات ! ولی مینویسم ..... می نویسم تا هجوم لحظه هام منو از پا در نیاره مینویسم تا جلو خاطره ها م کم نیارم مینویسم تا پشت در ارزوهام جا نمونم مینویسم تا برا غربت وتنهایی دلم اشک کم نیارم مینویسم تا بهت و حیرتم پشت چشمهام پنهون بمونه مینویسم تا چشمهامو ببندم وبگم چون بگذرد غمی نیس ارو م باش بذاربگذره + نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 0:5 توسط امرتات |
گفتم وگفتی مگه تو نبودی که گفتی تو خوبی مهربونی ؟ تونبودی گفتی من ظریفم میشکنم با یه بوسه ؟ تو نبودی گفتی می ترسم رو تنت غبار آهم بمونه ؟ تو نبودی گفتی تنت مثل برگ یاسه؛ عطرت گل یاسه ؟ تونبودی که گفتی بشکنه دستی که بخاد وجودمو بشکونه ؟ تو نبودی که گفتی دوری تو برام سخته وسخته؟ تو نبودی که گفتی بخند برام تا دنیام بخنده ؟ تو نبودی که گفتی چشمک بزن تا اسمونم بشه پر ستاره ؟ تونبودی گفتی من کمی عجیبم اما بازم خیلی نجیبم ؟ تونبودی که گفتی تو مثل تولدو تقدیر مقدسی برامن ؟ تو نبودی گفتی تو مثل خواب شیرین وناز بچه هایی ؟ منم گفتم وگفتم دوستت دارم برای همیشه دنیا رو عاشق میکنم فقط بخاطر تو من سرزنش میشم فقط به خاطر تو من دلمو خون میکنم فقط به خاطر تو
دوست عزیز محمد :متاسفانه هیچ افی از شما ندیدم وادرس دانشگاه پیام نور چیز معتبری برای من نبود لطف کن برام ادرس بهتر بذاروخودتو معرفی کن
+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388 0:36 توسط امرتات |
من نمی دانم چه دلیلی دارد که هنوز تا این حد با خوبی بیگانه است ؟ و همین درد مرا سخت می آزارد پ ن > سلام خوبی نازنینم میدونم دیگه بهم سرنمیزنی میخام بنویسم از خیلی چیزها از خیلی جاها ولی نمیتونم هنوز نمیتونم ...... + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 17:22 توسط امرتات |
این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست ؟ این چه بهشتیست که خوردن گندم خطاست ؟ آی رفیق آی رفیق آی فردوس برینت کجاست ؟ آی رفیق آی رفیق آی این ره انصاف نیست ؛ این جفاســــــــــــــــــــــــت برهمه گویند که هشیار باش بردرفردوس نشیند کسی تاکه به درگاه قیامت رسی ازتو بپرسند که دردره عشق پیرو زرتشت بودی یا مسیح آی رفیق آی رفیق آی راست بگو راست بگو راســــــــــــــــــــــت راستی آنجا هم هر کس وناکس خداســــــــــــــت؟ کفرمگو شکوه نکن درخدا دوزخ ما چشم به راه شماست راست بگو راست بگو راسـت آنجا نیز باز همین ماجراســــــــــــــــــــــــــت؟
فردوس برینت کجاست ؟ پای از این در که نهادی برون در غل وزنجیربرندت بهشت بهشــــــــــــــــــــــــت همان ناکجاســــــــــــــــــــت! وای به حالت خمار این سر سنگین تو ازتن جداست نه نه نه توبه کنم باز حق باشماست پ ن۱ تا درده خدایی بگذر زه دهخدایی ! پ ن ۲ جزراست نباید گفت هر راست نشاید گفت ! + نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388 11:3 توسط امرتات |
آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر + نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 13:23 توسط امرتات |
میخام دست بندازم تو حلق افکار مسمومم
وهر چی هست قی کنم تا خلاص بشم ا ز این دل پیچه های بیگاه .......
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388 11:38 توسط امرتات |
سنگ ها هم حرف هايي مي زنند !!! گوش كن ؛ خاموش ها ، گويا ترند ... از در و ديوار می بارد سخن تا کجا در يابد آن را جان من ؟؟؟ در خموشی های من فرياد هاست آنکه در يابد چه می گويم کجاست ؟؟؟ آشنايی با زبان بی زبانانی چو ما دشوار نيست چشم و گوشی هست مردم را ، دريغ ، گوش ها هشيار نه چشم ها بيدار نيست ... + نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388 13:37 توسط امرتات |
سلام میخای بدونی ؟ با تویی که سالها زندگی مو با بی خیالی به بازی گرفتی واخرش .... میدونی امروز از صبح برام خیلی سخت گذشت ولی وقتی دیدمش اروم شدم میدونی کی رو میگم ؟ کسی که تو جسدمو دادی دستش همونی که داره تقاص نامردی تورو پس میده کسی که تو یه موجود سنگی بی احساس بی اعتقاد سرد رو سپردی دستش ورفتی پی زندگیت حیف لعنت خدا برتو .... روزگاری روز تولدم ارزوی مرگمو داشتم تا از دست ازارهایی که به خاطر تو میکشیدم نجات پیداکنم ولی امرزو برای یه لحظه ارزوی مرگ خودتو کردم تا نجات پیداکنم از کابوس اون روزهای لعنتی ...............
+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388 23:6 توسط امرتات |
چندروزه ناخودآگاه دلم هوای گوشه اتاق تاریکمو میکنه وتکیه مو میدم به دیوار خستگی هامو سرم ومیذار رو زانوی تکیدم !به یاد دلی که شکست واعتمادی که فروریخت به یاد چشمی که خون گریه کرد واروم چشمهامو میذارم روهم تا کم نیارم ولی ... ولی تا چشم باز میکنم میبینم از چشام داره سیل اشک میاد ومیزنم زیرگریه وهق هق اشک میریزم پ ن میدونم چندروز ه بدجوری هوای دلتو ابری میکنم میدونم چندروزه بدجوری اشفتت میکنم چقدر دلم میخاد ساده باشم زودباور باشم چقدر دلم میخاست .....نرنجونمت ولی ........... میشه منو خیلی ببخشی ؟ + نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388 2:5 توسط امرتات |
باتو حکایت دیگر ؛ این دل ما به سر کند ! شب سیاه قصه را؛ هوای تو سحر کند باور مانمیشود؛ در سر ما نمی رود از گذر سینه ما یاد دگر گذر کند از دل درد کشیده ام کور شوم ؛ جز تو اگر زمزمه دیگر کند توبه نمیکند اثر ؛مرگ مگر کند اثر مجرم ازاده منم ؛ تن به جزا داده منم ندیدم قویی تنها میان صحرا بمیرد....
پ ن » هیچی ! + نوشته شده در جمعه 19 تیر1388 23:59 توسط امرتات |
|
| |||||