|
مواره در مقوله
روانشناسي روابط زناشويي مباحثي مطرح بوده و هست كه گاهي انسان را وادار به تامل و تفكر ميكند! يقينا ما در مقاطع
خاص و ويژهاي از زمان بنا به
مقتضيات زماني و مكاني به اين موضوع انديشيدهايم كه چرا و به چه دليل مردان با زنان تفاوتدارند؟! بيشك همه
ما به اين موضوع واقفيم و آگاهي كافي و
لازم داريم اما آنچه مهم است، اينكه در روانشناسي مبحثي وجود دارد تحت عنوان «تفاوتهاي فردي». به اين معنا كه انسانها با
هم از هر حيث ميتوانند متفاوت
باشند. حال اين تفاوت در زنان و مردان در تمام ويژگيهاي رفتاري، شخصيتي، جنسيت، بيان و گفتار، برخوردهاي اجتماعي،
روابط مابين دوستان، همكاران
و... ميتواند جلوهگر شود. براي اينكه بتوانيم در اين راستا به بسياري از پرسشهاي به جا مانده در اذهان خودمان،
پاسخي معقول و منطقي بدهيم،
بايد به دقت از ديدگاه روانشناسي اين فرآيند را بررسي كنيم تا بتوانيم به نتايج قابل قبولي دست يابيم. يكي از مسائل
و ديدگاههاي رايج در روابط
بين همسران كه هميشه از گذشته تا به حال وجود داشته، اين بوده و هست كه: + نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 1:2 توسط امرتات |
طنز : شعری فقط
برای دختران دم بخت !! دختری با مادرش
در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب گفت مادر حالم
اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست گو چه خاکی را بریزم
بر سرم روی دستت باد کردم مادرم سن من از 26
افزون شده دل میان سینه غرق خون شده هیچکس مجنون این
لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد غم میان سینه شد
انباشته بوی ترشی خانه را برداشته مادرش چون حرف
دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت دخترم بخت تو هم
وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود غصه ها را از
وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن گفت دختر:مادر
محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من گفته ام با
دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها در خیابان یا میان
کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا کی نگاهی می کنم
بریک پسر مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟ غیر از آن روزی
که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر با سه تا شان
رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا یک سری ، هم صحبت
یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم یک دو ماهی یار
من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید مصطفای حاج قلی
اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله بعد هوتن یار من
فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود بعد از این وسواسی
پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا بعد او هم عاشق
مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم بعد هانی عاشق
نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم مادرش آمد میان
حرف او گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو گرچه من هم در
زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری لیک جز آنکه تو
را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر خاک عالم بر سرت،
خیلی بدی واقعا ً که پوز مادر را زدی! + نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 0:59 توسط امرتات |
|
| |||||