|
مدیر عامل سخنرانی داشت.او در حین سخنرانی منتظر مهمان ویژه یعنی اقای دکتر... از مسولان کشوری بود به همین خاطر به مسئول روابط عمومی گوشزد کرده بود که یک نفر را مامور کند که به محض ورود اقای دکتر مدیر عامل را خبر کنند تا ایشان شخصا به استقبال اقای دکتر برود + نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387 20:44 توسط امرتات |
+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387 20:43 توسط امرتات |
+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387 20:42 توسط امرتات |
+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387 20:36 توسط امرتات |
تو به من خندیدی ونمی دانست + نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387 23:20 توسط امرتات |
واما من + نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387 1:3 توسط امرتات |
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387 1:1 توسط امرتات |
بدليل بالا رفتن قيمت سكه خانم ها به فكر اجرا گذاشتن مهريه هستند
. آقايان عزيزآيا به اين فكركرده ايد كه ديه ارزانتر از مهريه است زن به شوهر: عزيزم از ايتاليا
برات چي بيارم؟ شوهر باتمسخر: يك دختر موبور و نازايتاليايي! .. بعد از برگشت از سفر،
شوهر به زن: سوغاتي من چي شُد؟ زن به شوهر: بايد 9 ماه صبر كني ، تا به دنيا بيارمش بيچاره مردا: وقتي به دنيا
مي يان همه حال مامانشونو مي پرسن. وقتي ازدواج مي کنن همه مي گن چه عروس خوشگلي. وقتي
مي ميرن همه مي گن بيچاره زنش! درجات ديوانگي:1)گيج. 2)خنگ.
3) پپه. 4)يول. 5)اسکل. 6) شاسکول. 7)گاگول. 8)لر. 9)احمدي نژاد ترکه سواد نداشته , میره انتخابات ریاست جمهوری شرکت
میکنه ! بهش میگن تو که سواد نداری ! میگه مگه ریدن توی مملکت سواد میخواد؟ به ترکه میگن با بالش جمله
بساز. میگه بالش؟ خیلی خوب یه روز رفته بودم شکار، یه پرنده دیدم شلیک کردم خورد به
بالش. یارو میگه عجب خریه این. بابا این بالش نه اون بالش. ترکه میگه هااااااا اون
بالش یه روز رفته بودم شکار، یه پرنده دیدم میخواستم بزنم به این بالش ولی خورد به
اون بالش یارو کف میکنه میگه خره من بالش توشک لحاف اینچیزا رو میگم. ولش کن حالا با
توشک جمله بساز ترکه میگه با توشک. خیلی خوب یه روز رفته بودم شکار، یه پرنده دیدم،
والا توشک بودم بزنم به این بالش یا اون بالش يه روز شادمهر عقيلي يه بخاري
ميخره ! بعد دستش ميخوره به بخاري و دستش ميسوزه ! فردا ميره بخاريش رو ميفرشه اما
اون شب كه ميخوابه بخاريه مياد به خوابش و ميگه : وقتي... ديدي كه سوختي... رفتي و
ما رو فروختي رشتيه نفس زنان مياد خونه،
به زنش ميگه: خانم جان چه نشستي كه به هركي كه پنج تا بچه داشته باشه، يك پرايد مجاني
ميدن! زنش ميگه: مرد مگه زده به سرت؟! ما كه سه تا بچه بيشتر نداريم! رشتيه ميگه:
خانم جان، از شما چه پنهون...من دو تا بچه هم از صغرا خانوم، طبقه پاييني دارم! الان
ميرم ميارمشون. خلاصه ميره دو تا بچهها رو مياره، وقتي برميگرده ميبينه دو تا از
بچههاش نيستن. از زنش ميپرسه: خانم جان، ياسر و علي كجا رفتن؟ زنش ميگه: والله تو
كه پايين بودي، هوشنگ خان اومد بچههاشو برد! ترکه و آمريکايی و چينه ميخواستن
توی سيا استخدام شن. ميبرنشون اتاق مصاحبه و ميگن بايد بريد تو اتاق بعدی و با اين
تفنگ کسی که اونجا نشسته رو بکشيد. چينيه ميره تو، بعد يه مدت ميآد بيرون گريون ميگه
نه، من نميتونم پدر بزرگم رو بکشم. رد ميشه. آمريکايه ميره و ميآد، ميگه من نميتونم
بچم رو بکشم. اونم رد ميشه. ترکه ميره تو. يه مدت ميگذره ميبينن صدای داد و فرياد ميآد.
وقتی ميآد بيرون ميگن چی شد؟ ميگی هيچی، داداشم بود، ولی تفنگه تير نداشت، مجبور شدم
با مشت و لقد بکشمش! ترکه با دوست دخترش ميره كافي
شاپ ، گارسون مياد ميگه : چي ميل داريد براتون بيارم؟ دختره ميگه : دوتا كافه گلاسه
لطفاً . یارو با عجله ميگه : دوتا هم واسه من بيارين!! تركه مي ره پيش آخونده مي
گه حاج اقا با كفش مي شه نماز خوند؟ اخونده مي گه نه جانم نمي شه. تركه مي گه ولي من
خوندم ... شد!! لره میخواد بره خواستگاری
به خوانوادش میگه اکه از طرف خوانواده ی دختر کسی زر زر کرد کسی حق گه خوردن نداره
جز آقام رشتیه با خانمش دعواش میشه،
دست بچه هاش رو می گیره قهر می کنه خانمش میگه: با من دعوا داری بچه های مردم رو کجا
می بری ؟! + نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 20:21 توسط امرتات |
سلام بازم سلام + نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387 11:32 توسط امرتات |
دارم به اخرین لحظه های سال نزدیک میشم اخرین ساعات سالی که به اندازه یک عمر تجربه
گرفتم امروز عصر اخرین حلقه
ارتباطمونو قطع کردم برای یک لحظه تصمیم گرفتم. هیچ وقت به کسی خیانت
نکردم نمی تونستم بی تفاوت گوشی رو بذارم
تو کیف وبگم دوستمه ازش خواستم خودش تموم کنه واو ن بزرگوارانه قبول کردنمیدونم
اشتباه بود یا نه ولی هر چی بود انجام
دادم وواین یعنی حاضر نیستم که حتی به اندازه یک خط باهاش در ارتباط باشم با کسی که
منو با همه سر جنگ نشوند با کسی که .. به
هر حال سال داره تموم میشه از وقتی برگشتم غم عظیمی چنگ انداخته رو دلم نمیدونم چیه .؟بغض نیست اشک نیست فریاد نیست ناچاریم نیست یه
چیزی شبیه کوهه رو سینه من !!!یه چیزی شبیه ترس وناباوری ای کاش میتونستم با کلمات
غم دلمو بهزبون بیارم وان غمیکه تو دلمه وتا به اشنائی میرسم پنهونش میکنم اخه دلم نمیاد چیزی که خدا ازسر رحمت به من بخشیده به کسه دیگه
ای ببخشم ویا تقسیم کنم اینجا تنها جائی که هیچکسیازمن خبر نداره وتنهام تنهای
تنها وراحت برای خودم فقطیک نفر خبر داره که خودشمیدونه با برخورد سرد وبه قول
خودش زیر رادیکالیش نه تنها نمیتونه زخی
به دلم بزنه بلکه حتی نمیتونه مرحمشم باشه نمیدونم به چی دلخوشم احساس میکنم شاید
بتونه ویا بلد باشه ونمیخواد چیزی بروز بده دنیا دورورداره ومن دارم روی دیگه اونو که یونس
نفرینم کرد میبینم من دارم تاوان اشتباه کسیرو میدم که یوسف رو تنها گذاشت میدونم
اون فکر میکنه منم مثل اون باشم یا نه اصلا دنیا باز بر وفق مرادش نباشه ای کاشغصه من فقط از این بود غصه من از درد بی
درمونیه نمیدونم چیه اون چنگی که داره خفم میکنه اون اتیشیکه داره منو میسوزونه
ونمیتونم صدامو دربیارم ترس شکست دوباره داره منو از پا در میاره چقدر دلم میخواست
یه بچه کوچولو یهدختر ناز برایخودم داشته باشم نمیدونم چی شد که یک دفعه ای با
دخترم قهر کردم ونخواستمش ازش بدم اومد والان ماههاست به دخترم فکرنکردم روزی ما
دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد ومهربانی دست
زیبائی راخواهد گرفت روزی که کمترین
سرود بوسه است وهر انسان برای
هر انسان برادری است روزی که دیگر
درهای خانه شان را نمیبندند وقفل افسانه ایست وقلب برای
زندگی بس است روزی که معنای
هر سخن دوست داشتن است تا تو به
دنبال اخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که اهنگ
هر حرف زندگی ست تا من به خاطر
اخرین شعر رنج جستو جوی اخرین قافیه نبرم روزی که هر لب
ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد تا تو بیائی
برای همیشه بیائی ومهربانی با زیبائی
یکسان شود روزی که ما
برای کبوترهایمان دوباره دانه بریزیم ومن ان روز را
انتظار می کشم که حتی روزی
که دیگر نباشم دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است اسمان های تو
ابیرنگی گرمایش را ازدست داده اند زیر اسمانی بیرنگ
وبی جلا زندگی میکنی بر زمین تو
باران چهر عشقهایت را پر ابله میکند پرندگانت همه
مرده اند در صحرائی بی سایه وبیپرنده زندگی میکنی در انجا که هر
گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر میشود خدایا همه اسمان
هایت بر خاک افتاده
اند چون کودکی تنها وبی پناه
مانده ای ازوحشت میخندی وغروری کودن
از گریستن پرهیزت میدهد این است انسانی
که از خود ساخته ای از انسانی که
من دوست میداشتم که من دوست میدارم دوشادوش زندگی
در همه نبردها جنگیده بودی نفرین خدایان
در تو کارگر نبود واکنون ناتوان
وسرد مرا در
برابرتنهائی به زانو درمیاوری می ترسم به تو
بگویم تو از زندگی میترسی از مرگ بیش از
زندگی از عشق بیش از هر دو می ترسی به تاریکی
نگاه میکنی تز وحشت می
لرزی ومرا در
کنارخود ازیاد می بری برای زیستن دو
قلب لازم است قلبی که دوست
بدارد قلبی که دوستش بدارند قلبی که هدیه
کند قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید
قلبی که جواب بگوید قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من میخواهم تا انسان را
درکنارخود احساس میکنم دریاهای چشم
تو خشکیدنیست من چشمه ایزاینده
میخواهم انسانی که به دستهایم نگاه کند و انسانی که به
د ستهایش نگاه کنم انسانی در
کنارمن اینه ای در کنار من تا دراو بخندم
تا در اوبگریم شبانه
شعری چگونه توان نوشت تا هم از قلب من سخن بگوید همه از بازویم شبانه
شعری چنین چگونه توان نوشت ؟ من
ان خاکستر سرد م که درمن شعله
همه عصیانهاست من
ان دریای ارامم که در من فریاد همه طوفان
هاست من
ان سرداب تاریکم که در من اتش
همه ایمان هاست + نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387 20:17 توسط امرتات |
|
| |||||