تبليغاتX
آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

به نام  او  به نام هستی گستر...

من امشب با کوله باری ازغم با دستانی لرزان  با قلبی اکنده از درد سخن میگویم  من امشب نه ازنهایت شب  بلکه زنهایت درد حرف میزنم  ازنهایت دردی که لحظه به لحظه اتیش به جونم میزنه وبغضمو تو گلو خفه میکنه ونمیذاره صدام دربیاد من ازنهایت تاریکی نمیگم ازنهایت  شب میگم که تموم ستاره هاشو ازمن گرفته  ازنهایت  شب که امشب پشت اسمان شهر من شوری در نهاد است ومن هرگزنمیتونم باور کنم ومن چطور میتونم باور کنم  ومن نمیخوام که باور کنم  هرگز هرگز من می دونم شبی میرسه که تاریکترازهمه شبها باشه من میدونم تو راهروی انتظار میشینم تا برگرده من میدونم من میمیرم تا اون زنده بشه من میدونم من تحقیر میشم تا اون سرافراز بشه من میدونم من میگذرم تا اون بمونه من میرم تا اون نره من میدونم من میدونم  به خدا من ازنهایت درد میگم  من از نهایت  غم دلم میگم  من از اوج اون تاریکی میگم من از اوج نبود انسانیت  میگم من از اوج مرگ  ادمیت میگم من از تو میگم ازتو که به جای اسم من گفتی ساناز وگفتی ببخش  من از تو میگم که منو نشناخته گفتی نه وامتحان بود وگفتی ببخش  من از تو میگم رو به اسمون کردی وگفتی ممکنه شیطانی تو جلد مومن بیاد سراغت وگفتی ببخش تو که نصف شب بیدارم کردی وگفتی باید برم  وگفتی ببخش ازدیروزتا امروز  ومن ... ومن بخشیدمت  مثل همیشه  دلم میخواد امشب وهر شب دیگه ای نباشم دلم میخواد نباشم  دیگه بودن برام مفهومی نداره دیگه نمیتونم یه دوستی ساده رو باور کنم نمیتونم باور کنم کسی تو دنیا باشه که دروغ نگه نمیتونم باور کنم کسی به نفع خودش قدم برنداره  نمیتونم باور کنم  که میشه به کسی اعتماد کرد  به خدا من ازنهایت دلتنگی ها حرف میزنم به خدا من ازنهایت سرگردانیها حرف میزنم  ومن با هر کلمه که میزنم دستی برگونه میکشم تا اشک چشممو پاک کنم  وببینم دارم چی مینویسم دارم فکر میکنم به روزی که اشک ریختم ازسر بیچارگی اشک ریختم ازنهایت درماندگی اشک ریختم وتو سرم داد زدی ومواخذم کردی وخندیدی براشک من به همون اشک قسم که خون دلم بود نه اشک عشق هرگزنمیبخشمت به همین شب قسم نمیبخشمت نه تو نه  .. نه هیچ کس دیگه ای من منتظر روز عدالت خداوندم  من به امید اون روزم به  همین شب عزیزقسم اشک مجال حرف زدن بهم نمیده  اشک مجال فکر کردن نمیده سالها من روی پله انتظار نشستم تا بلکه  روز سپید از در بیاد ولی  نیومد ورفت ومن موندم با تمام سیاهی های دنیا ومن موندم با شونه های خودم    من موندم با بهت ناباوری من تازه بلند شده بودم من تازه شکل گرفته بودم وتو تو تو تو  تو میفهمی تو اومدی ودوباره خواستی  در من شکل بگیری وتمام زمان دیدار خواستم به تو اعتماد کنم ودرست لحظه ای که به اندازه 10ساعت اعتماد کرده بودم وبا خودم فکر کردم فردا بهش میگم تو شب سیاهمو سیاه تر کردی وگفتی میخوای بری با رفتنت منو مسخره این اون کردی وباعث شدی به عقلم شک کنند رفتی برای ازادی از دغدغه درونت ونفهمیدی  دوباره چه بلائی سر من اومد  من امشب میخوام تک تک کلمه هامو پیدا کنم دارم هرکدومو ازیک گوشه ذهنم درمیارم تا بتونم ازنهایت دردیکه میکشم بگم دارم سعی میکنم اون ته قلبمو که  هیچ وقت پیدانکردم رو به کلمه تبدیل کنم وبگم سوخته بگم مرده بگم کشتینش شما خدا شناس های بی خبراز خدا اونو کشتین شما ادمهای دوپای  دورو شما منفعت طلبان بی رزق شما  ببرهای بیرحم تو چنگال  حرص شماها من مردم چرا کسی نمیفهمه من چی میگم  نکنه بازچرتو پرتو میگم نکنه باز دارم دروغ میگم نکنه این تخیلات ذهن منه نکنه همه خوبند ومن نمیدونم اره همه خوبند امرتات  ببین همه به هم میرسن میخندن همه وقتی مشکلی دارند سراغ هم میرند ببین اصلا کلاه سرهم نمیذارن ببین تو اصلا صدای اه مظلومی میشنوی     این مطلب به روز شد

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 1:7 توسط امرتات |


+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 19:7 توسط امرتات |

 

من که دگر صبر ندارم 

تو به من صبر بده، من که دگر صبر ندارم

چه کنم، من که به چشمان ترم ابر ندارم

گم شدم در خود و دور از همه در گوشه عزلت 

خبر از گردش چرخ فلک و دهر ندارم 

روزگاری است غریب و اجلی هست قریب

من که در کام ز ایام بجز زهر ندارم 

همه ناراحت و قهرند و ندانم از چه 

من که با هیچ کسی جنگ و سر قهر ندارم 

من دگر خسته شدم بس که به امید تو ماندم 

کو وفایی ز تو ای دوست که من اجر ندارم 

اسمان شرم نمود از سر جوری که تو کردی

نه که من هیچ کسی جز تو در این شهر ندارم

نامی از دست برفت و به نظر هیچ نیامد 

آه و افسوس چو او چاره به جز صبر ندارم  

من به دنبال فضایی میگردم: 

لب بامی.سر کوهی.دل صحرایی 

که در انجا نفسی تازه کنم 

آه.میخواهم فریادی بکشم که صدایم به شما هم برسد  

و آخرین حرف... یادت نره ها

وقتی کار از کار گذشت دیگه چه فایده ای داره توی فالت بیاد:

 یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

من اگر غمگینم ...

اگر از رفتن تو دلهره دارم ... 

تو خیالت راحت... 

سهم هر روز دلم تنهاییست 

از درخت راحت...

دست من کوتاه است 

یاد میگیرم که درگیر خودند

و توقع بی جاست...

که اگر اینجا هستم ...

و گر از ناچاری به هم دل می بستیم...

تو خیالت راحت...

عادت من دوریست

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 19:2 توسط امرتات |

همیشه این دعای دکتر شریعتی رو زمزمه میکنم:

خدایا...

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم. برای اینکه هرکس آنچنان میمیرد که زندگی کرده است.

خدایا...

چگونه زیستن را تو به من بیاموز...چگونه مردن را خود خواهم آموخت...

خدایا...

رحمتی کن تا ایمان نان و نام برایم نیاورد. قدرتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از

آنهایی باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار میکنند نه از آنهایی که پول دین میگیرنند و برای دنیا

کار میکنند

به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوهِ مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم!

در برابر هرآنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند، مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن!

مرا از همه فضائلی که به کار مردم نیاید محروم سازتا به رعایت مصلحت ، حقیقت را ذبح شرعی نکنم!

وحالا روی حرفم باتو هستش اره باتو توی دوست تو اشنا وتو ناشناس توئی که اومدی وخط به خط منو خوندی وفهمیدی امرتات پشت حرفها قایم شده تو ئی که امرتاتو نشناخته گفتی امرتات فریاد بزن ولی حقیقتو بگو وتو, توئی که بعد از یه طوفان اومدی ومنم به امید اینکه به ساحل ارومی رسیدئم تن به موج سهمگین یادت دادم وگرفتار طوفانی شدم که ای کاش عشق بود ولی نیست اگه عشق بود گله نمیکردم اخه تو مکتب عاشقان گله جائی نداره ولی تو حتی جای حرفم باقی نمیذاری شنیده بودم درخت پربار شاخه هاش سربه زیر چرا میوه درخت تو همشون کالند اگه رفتی دنبال تقدس وقدیسه فروشی بدون خطا کردی اگه با خودت میومدی تو صحنه اونیکه پشتته همیشه باهات بود ولی ترس شده جزئی از تو, ترس !!!!! نمیخوام همه حرفم با تو باشه نمیخوام همشو به تو بگم میخوام با خودم حرف بزنم با خودم بگم گریه کنم بخندم من نمیخوام مقدس باشم نمیخوام قدیسه باشم من مخیوام انسان باشم وانسانیتو درک کنم میخوام مثل مولا علی دست رد به سینه گداهم نزنم میخوام شهامت رو یاد بگیرم از سالار شهیدان , میخوام انسان باشم انسان بودن چقدر مقدسه چقدر زیباست ایکاش تو هم میفهمیدی انسان بودن به خودخواهی نیست  ای کاش میفهمیدی زمین ازان ماست وتو نیازمند معراجی !معراجی که با اون بتونی وسیع ببینی نه اینکه چشم ببنیدی روی زندگی نه اینکه با اون دیگرونو بشکونی وفدای عروجت کنی این معراج نیست این غروره این دروغه این حقه وروبهک بازیه میفهمی نه نمیفهمی چون تو تفکرات خودت غرقی نمیخوای قبول کنی خدا همین نزدیکیهاست رو موی سپید مادربزرگ روی لبخنداون دخترک تو کوچه, رو گاری مرد هندونه فروش ,تو دستهای مرد نانوا خدا همینجاست چشمهاتو ببند یک لحظه وبگو خدا میبینی لبخندی رو گوشه لبت میشینه وتنت گرم میشه بگو خدا میبنی دنیا زیباست میخوای عاشقش بشی عاشق ادمهاش عاشق اون زن گدائی که یه خال قشنگ رو لبشه اون پیرمردی که دیگه 100تومنی قبول نمیکنه ومیگه این چیه تو ازمن گداتری وتو میگی باشه خدا توی اون باشه بود وهست توی اون کلمه زیبا که بدون منت چیزی روبخشیدی به پیرمرد بداخلاق چیزی  ! میتونی بفهمی تو رو به همون خدائی که رفتی سراغش رفتی پی اش میتونی درک کنی تو هستی نمردی تو ادمی ووجود داری خودتو کجا میخوای قایم کنی رها شو ازتفکرات عجیبو وصوفیانه ببین با چشم دلت ببین خدا همین نزدیکیهاست کافیست چشم بازکنید اون داره با تو حرف میزنه بشنو ازنی چون حکایت میکند ازجدائیها شکایت میکند تونمیدونم انگار لحظه ها و ثانیه ها دست به دست هم دادند و می خواند حتی خاطراتتم ازم بگیرند .

 سلام خدا. ميشه خواهش کنم يه چند دقيقه حواستو بدي به من؟ ميدونم که وقت نگرفتم

 

 و يه دفعه اومدم اما قول ميدم چند دقيقه بيشتر وقتتو نگيرم.

 

خدا امشب دلم خيلي گرفته. انقدر تنها شدم که بعد مدتها بهت پناه اوردم. ميدونم خيلي

 

بي معرفتم و فقط تو تنهاييام ميام سراغت اما تو به اينا نيگا نکن. تو فقط گوش کن ببين

 

چي ميگم. نمي خوام ازت چيزي بخوام به خودت قسم فقط مي خوام به حرفام گوش

 

کني.

 

امشب يه لحظه که به خودم نيگا کردم احساس کردم چقدر تنهام. خيلي ادمهاي جورواجور

 

دور و برم وجود دارن اما باز تنهايي اومده سراغم. الان با هر کي حرف بزنم حوصلش سر

 

ميره. ميگه ولمون کن بابا تو هم کلکسيون مصيبتي که. واسه همين اومدم پيش خودت.

 

خدا دلم گرفته. ميدونم که ميدوني چرا. ميدوني واسه چي باهات حرف ميزنم مگه نه؟ تو

 

که نيازي نيست واست توضيح بدم ديگه. خدا امشب احساس کردم خيلي ازم دوري. چرا؟

 

مگه خودت منو نفرستادي تو دنيا؟ من که با پاي خودم نيومدم. تو منو فرستادي. پس واسه

 

چي ميذاري تنها باشم؟ چون بد بنده اي بودم واست؟

 

اخه خدا جون با خوبا تا کردن که کاري نداره. منم مي تونم با خوبا خوب تا کنم. ولي مهم

 

اينه که به بنده هاي بدتم به يه چشم نيگا کني. تو که مظهر عدالتي يه امشبو کمکم کن.

 

نذار تنهايي از پا در بياره منو.

 

ميدونم امشب که بياي سراغم و ارومم کني دوباره از فردا همونی ميشم که يادش ميره

 

اصلا خدايي هم وجود داره ولي اخه اگرم نياي ديگه اميدي به فردا نيست.

 

خدا اصلا به حرفام گوش مي کني؟ حواست هست چي ميگم بهت؟ خدا بد جوري دارم درد

 

ميکشم. تنهايي و سرما رو با همه ي وجودم حس مي کنم. هميشه وقتي ازت دور ميشم

 

اولين حسي که مياد سراغم سرماس.

 

نذار امشب تو فوران اين سرما بميرم...

 

خدا خودت قضاوت کن اینه رسمش ؟؟؟؟؟

 

اون روزا وقتی دو نفر با هم یه بازی رو شروع میکردند تا آخر بازی هم با هم بودند .حتی اگه کسی

 

 بازی رو می باخت .

 

اما تو که وسط بازی زدی و بازی رو ریختی هم و منو سوزوندی و منو مقصر دونستی

 

اینم اشکال نداره .

 

اما وقتی تو بازیمون بازیکنش تو بودی ُداورش تو بودیُ برنده هم تو بودی...دیگه منت این بازی رو سر منه

 

 شکست خورده نزار

 

نمی گم تقلب کردی ...نه ولی قبول کن بی انصافی کردی تو عدالت

 

اینم اشکال نداره . خب من چیکار کنم . این بازی رو که تو میخواستی من بلد نبودم تو هم یادم ندادی

 

 که باید مثل خودت فقط الکی وانمود کنم که این بازی رو دوست دارم

 

واسه همین  به جای اینکه یادم بدی بازی نکرده گفتی تو بازنده ای ...بازی تمومه...

 

حالا دیگه رو زخمم نمک نپاش ...

 

من همون کردم که خودت گفتی

 

 رفتم....

 

رفتم و رد پامم حتی جا نزاشتمو چقدر ساده با یه خدا فظی تمام خاطراتشونا دوست داشتنشونا چال میکنند

 

و بعضیا چه احمقانه واسه این آدما بغضشونا یواشکی میخورند و قایمکی اشکاشونا پاک میکنند

 

و تو سکوتشون هزار تا حرف دارند که یه بغض لعنتی نمیزاره این سکوت بشکنه

 

قصهء ما آدما شده حکایت اون کلاغه که هر کاری کرد آخرش به خونش نرسید

 

قصهء ما آدما شده حکایت اون کلاغه که هر کاری کرد آخرش به خونش نرسید


 

 

خیلی وقته اینجا پرسه میزنم

 

 

 

 جای رد پاتو من نیستی و بوسه میزنم

 

 

 

اگه حتی نو جوابمو ندی ،من بازم با عکس تو حرف میزنم

 

 

 

 تصلیـــــــــــــــــت قلب صبـــــــــــورم ،دیگه اون دوســــــــــــــت نداره

 

 

 

سهم اون یه عشق تازه ،سهم تو طناب داره

 

 

 

بسه اشکاتو نگه دار ،غــــــــــــــــم تو یکی دوتا نیست

 

 

 

پا نذار روی غرورت ،جای او ن به زیر پا نیست

 

 من دیونه رو باش

 

من دیونه را باش که نفهمیدم تو بی رحمی

 

 

 

تمام مشکلم این بود که حرفم را نمی فهمی

 

 

 

منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی

 

 

 

دروغ بود این که میگفتی تو هم محو گل یاسی

 

 

 

من دیونه رو باش که شکستم با شکست تو

 

 

 

من دیونه را باش واسه تو گریه میکردم

 

 

 

تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم

 

 

 

من دیونه رو باش به پای چشم تو سوختم

 

 

 

ولی بعد یکم بازی تو با من بد شدی کم کم

 

 

 

 من دیونه رو باش که واسه عهدت قصم خوردم

 

 

 

من دیونه رو باش که به اخمهای تو خندیدم

 

 

 

همش یک گل تو باغچم بود ،اونم آخر واست چیدم

 

 

 

من دیونه رو باش که به خوبیم عادت دادم

 

 

 

شکستی قلبمو اما ندیدی زنگ فریادم

 

 

 

خوشی رو تو خودم کشتم ،ولی با چشم تو موندم

 

 

 

من دیونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو

 

 

 

چقدر تلخه بدون تو ،چقدر سخته برام با تو

 

 

 

من دیونه را باش خیال کردم تو مجنونی

 

 

 

تو حتی اسم مجنونم ، نه آوردی ، نه می دونی

 

 

 

من دیونه را باش که قد دنیا دوست دارم

 

 

 

 زدی تو زیر قولاتو ،گذاشتی باز منو تنها

 

 

 

منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی

 

 

 

چقدر دیونه ام راستی ،چقدر دیونه ام راستی

 
 
  

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 18:48 توسط امرتات |

سرگذشت گل غم

 

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت
 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 0:21 توسط امرتات |

سخن بزرگان:

خوشا به حال آنان که نیاز خود را به خدا احساس می کنند، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است.

خوشا به حال آنان که مهربان و با گذشت اند، زیرا از دیگران گذشت خواهند دید.

خوشا به حال پاکدلان ، زیرا خدا را خواهند دید.

گمان مبرید که آمده ام تا تورات موسی و نوشته های سایر انبیاء را منسوخ کنم ؛ من آمده ام آنها را تکمیل نمایم و به انجام رسانم.  هر که احکام خدا را اطاعت نماید و دیگران را نیز تشویق به اطاعت کند، در ملکوت آسمان بزرگ خواهد بود.

 او (خدا) آفتاب خود را بر همه می تاباند؛ چه بر خوبان، چه بر بدان، باران خود را نیز بر نیکوکاران و ظالمان می باراند.

از کسی ایراد نگیرید تا از شما نیز ایراد نگیرند. زیرا هر طور که با دیگران رفتار کنید، همانگونه با شما رفتار خواهند کرد. چرا پر کاه را در چشم برادرت می بینی، اما تیر چوب را در چشم خودت نمی بینی؟ چگونه جرأت می کنی بگویی : اجازه بده پر کاه را از چشمت در آورم ، در حالی که خودت چوبی در چشم داری؟

بخواهید تا به شما داده شود، بجویید تا بیابید، در بزنید تا به روی شما باز شود، زیرا هر که چیزی بخواهد، به دست خواهد آورد، و هر که بجوید ، خواهد یافت . کافی است در بزنید که در به رویتان باز می شود.

آنچه می خواهید دیگران برای شما بکنند، شما همان را برای آنها بکنید

حضرت عيسی (ع)


+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 0:15 توسط امرتات |

بخل، گردآورنده همه عيبهاي زشت است و افساري است كه بهر كار بدي انسان را مي كشد

حضرت علی(ع)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 0:33 توسط امرتات |

 

انشایی درباره ی فواید گاو

 

سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند.هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد

 

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست .

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین

اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را

به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله

ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو،

بعله برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل ،ماه..زهر

، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.

آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای

عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟شما

تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. اقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که

از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود.

ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.

 

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری

را بکند؟آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگوید

از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.

 

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و

آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.البته

شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

 

گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

 

دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم"!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند.هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.

 

هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.

هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید .هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که

از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که

گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.

هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد .هیچ گاوی...

 

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...

لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو..

ولی...هیچ گاوی نگفت: من گفت :ما...

  این مطلب کپیه جما هات


 

نظامي ترين جمله عاشقانه: توي اردو گاه قلبتء منم يه اسير جنگيء تو منو شکنجه ميديءتوي اين قلعه ي سنگي

 


+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 17:37 توسط امرتات |

پاک باش پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم پاک خواهد شد





خود را قربانی کنيم بهتر است تا ديگران را.

 گاندی








 

آن كه دانست زبان بست

 

وان كه گفت ندانست

 

 

 

نه در رفتن حركت بود

 

نه در ماندن سكوت

 

 

 

شاخه ها را از ريشه جدايي نبود




 


نویسنده: ستایش

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنانکه سطر سط
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دستهای مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن :
دفتر مرا ورق بزن !
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!
 





رنگ صورت، دروغگوها را لو مي دهد

 آدم هاي دروغگو غالباً بر اين باور هستند که هيچ کس نمي تواند متوجه دروغگويي آنها شود اما نتايج يک تحقيق جديد نشان داده يک مساله است که آنها نمي توانند با آن کنار بيايند و آن را پنهان کنند، آن هم نوعي برافروخته شدن در چهره هايشان در زمان دروغ گفتن است.محققان دانشگاه دالي هاوس در هاليفاکس يک مطالعه گسترده را در اين مورد انجام دادند و به اين نتيجه رسيدند که با نگاه کردن مستقيم به چهره افراد مي توان متوجه شد آنها راست مي گويند يا دروغ.استفن پورتر محقق ارشد در اين پروژه مي گويد؛ «افراد مي توانند رفتار خود را کنترل کنند اما نمي توانند حالات چهره خود را به صورت صددرصد کنترل کنند، از روي تغييرات چهره افراد مي توان به دروغ گفتن يا راست گفتن آنها به خوبي پي برد.»

 


 



+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 19:21 توسط امرتات |

chekhov.jpg

خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم ، اما می توانیم این حق را به خود دهیم که در آرزوی آن باشیم.

آنتوان چخوف

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387 0:8 توسط امرتات |

 

مینویسم برای تو با دلی پاک و صادقانه...

 

الهی ارزوهات تو گرمای تابستون برسند و کال نمونن.

 

الهی هر وقت خدای نکرده بغض کردی آنی بارون بریزه و جای تو بغض آسمون بشکنه تا سبک بشی.

 

الهی اونی که دوسش داری بیشتر از تو دوست داشته باشه.بیقراریش اونقدر سر به فلک بزنه که نه غرورتو بشکنه نه دل اون.

 

اونوقت اهل آسمون یه کاری کنن که اون همونی بشه که تو میخوای.

 

یه خونه و دو تا گلدون و دو تا قناری با یه سقف مرمری و دو تا مسافر که تو دو راهی جاده زندگی بعد از کلی راه رفتن به هم میرسند.

 

کاش یه معجزه ای بشه.

 

چه میدونم!

 

مثلا یه پیغامی از آسمون واست بیاد یکی بهت بگه که....

 

این آخری اگه بشه دیگه هیچی نمیخوام...

 

اینم دردو دلای دلم...دلم می خواست خودشون فرار کنه که کرد.

 

گل قشنگم مراقب لطافت روح مهربانیت وفایت زمزمه های تنهایی ات غصه های ارغوانی ات و مخصوصا اسم قشنگت باش.

 

میدونم هیچی نفهمیدی میدونم هرگز نخواهی فهمید ولی نوشتن من برای دل خودمه وقتی شب گفتم برام دعا کن وجوابی ندادی با خودم گفتم اون برای شیطون دعا کنه! اونوقت چرا ازدستت فرارمیکرد برای همین صبح بلند شدم اومدم تا ازخدا بخوام بهت بگه من شیطون نیستم منم خدا رو دوست دارم ولی شیطون نیستم ازش خواستم.... اگه واقعا دلت گیر عشقیه زودی اون بهت برسونه اگه دلت شکسته زودیمرحمشو پیدا کنه من ابازسر گذشته ام وادمهارو خوبمیشناسم ولی برات بهترینها رومیخوام

 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
 


 
 

 

 

زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
  به اكراه آورد دست از بغل بيرون
  كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
  چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
  مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
  منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
  تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
  حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
 
مهدی اخوان ثالث


 

+ نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387 23:29 توسط امرتات |

               در نگاه  کسی که پرواز را نمیفهمد هر چه قدر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
 

                                       هرگز افکارتوبا کسی که حاضر نیست وقتشو باهات بگذرونه مشغول نکن

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 1:21 توسط امرتات |

 

سلام ولی نه گرم نه سرد نه از سر کوه بلند نه ازلب رود ونه به گرمی خورشید فقط سلام والبته وصدالبته خیلی طولانی تا بلکه یکمی دیرتر برم به اصل مطلب به اون نقطه ای که هرگز ازش خوشم نیومده وهمیشه تجربه کردمش واون پایان بوده پایان برخوبیها پایان بر امتداد وپایان بر... نمیدونم شاید عجولم شاید هم نه !نمیدونم هرگز ندونستم ونخواهم فهمید یادتمام غروبها بخیر وخوشی یادهمه خوبیها وبدیها بخیر دلم براخودم تنگ شده خود تنهام وخود محکمم دلم برای امرتات 12ساله برای امرتات 15ساله تنگ شده برای دختری که عشقش غروب افتاب روی کوه وطلوعش رودریا بود یاد ماه شب 14بخیر که باهم رفیق بودیم رفیق رفیق تا همیشه رفاقت ما تا نداشت وقتی شکلات رو دادی دست من یکدفعه ای همین یادم افتاد که دوستی من تا نداره ومن شکلاتتو نگه نمیدارمو میخورم تا بلکه تو هم بدونی دوستی من تا نداره اصلا دوستی تا نداره  وقتی شهر زیر پامون بود نه طاقت رنجوندن تورو داشتم نه طاقت حفظشیشه چشمو مجبور بودم ازجلو چشمهات فرا کنم مجبور بودم  فرار از همه سختیها ازهمه اون چیزی که از طلوع تازه خورشید پریشونم کرده بود وتو اگه فقط یک بار چشمهامو میدی میفهمیدی ازشدت سوزش رمق باز کردنشونم ندارم تو فرشته صادقی هستی راست گفتی همیشه اول به خودت فکر میکنی ومنم شیطون صادقیم چون همیشه به اطرافیانم فکر کردم یادته گفتی اگر غرق بشی درنهایت خودتو نجات میدی وگفتم اشتباه فکر میکنی دیدی که اشتباه فکرکردی من الانم به تونیاز داشتم ودر حال غرقم ولی... به وجودت وکمکت من نیازداشتم تا یکی بگه همه مثل هم نیستند میدونم تو خودت هم همینطوربودی برای همین همه حرفهای تلخ وگزندتو به جون میخریدم تا بلکه بفهمی همه مثل هم نیستند نمیخوام بگم چرا وبه چه امید خواستم بهت دل ببندم چون تو گمانت میره به اینکه من بدقولی کردم ووارد مسائل اعتقادی شدم ولی این حقیقته که وقتی دوباره شدم همون خانوم خوب همونی که ازسر لج اشتباه نمیکنه همونی که دلم پرمیکشید برا رفتن به خونه خدا وروم نمیشد اون موقع بود که باتو اروم میشدم ..............

چقدر سخته کسی بودن که نمیخوای وچقدر سخت کاری بکنی که نمیخوای وقتی گفتم برو سوزش اشک رو گونه هام حس کردم دلم میخواست داد بزنم وبگم نرو ولی ناچاربودم بگم برو باشه هرجا دلت میخواد خدائیش چطور دلت اومد  ؟ همش تو فکرم تو فکر خواب وکابوس لعنتیم به این فکر نمیکنم که برنگردی چه کنم به این فکر میکنم که اگه برنگردی چی دارم بگم ؟ چطوری دوباره اعتماد چطوری دوباره حرکت !!!! ملامت وسرزنش ای کاش اونروز با غیظ وخشم سرزنشم نمیکردی تا بگم قسم من به یاد عشق برای چی بودای کاش اشکهامو باور میکردی ومیففهمیدی اینها بارون نبود بهونه نبود فیلمم نبود فقط صدای خسته من بود که طاقت فریادشدن نداشت وتو .... چقدر ای کاش ته ته دلم هست وهیچ مرحمی ندارند میدونم مثل همیشه خوب ننوشتم اخه به قول خودت عزیز انکه بی خبر رود سفر چون که ندارد دیگر دلبندی به لبش ننشیند لبخندی ولی امیدوارم زودتر برگردی زو.دتر از همیشه زودتر ازاونی که منتظرت میمونم تا از سفرهات بیای وهرروز میشمارم1 2 3 4 تا بشه 7 اخه همیشه معمولا 7روزه میری !نه ؟ دعا میکنم زودتراز اون برگردی  ولی اگه اومدی بدون عشق ومحبت نشونه ضعف نیست واگه خواستی بری اروم وبی صدا برو تا اروم تر از همیشه وگذشته بشکنم

+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 20:16 توسط امرتات |

یینه اغلاتدی منی خان چوبانین اغلاماسی


سارانین سئللره بئل باغلاماسی

یازیلار سیئرینه چیخدیم بیلدیم

یوخدور دونیادا دیر بیر پاپاسی


یئر اوزون قان بورویوب دونیادولوبدور یالانا


هاراسیندان یاپیشیم خوشدوجهانین هاراسی ؟


اودا باخمیرسا منه ایستییرم

دوشسون اغلار گوزومه اول قارا گوزلرقاداسی


واردیر هر بیر یارانین مرهمی تا پسان طبیبین !


نئجه درمان اولاجاق اولسا طبیبن یاراسی ؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 0:55 توسط امرتات |

X

چرا کلاغه به خونش نرسید ؟


هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده
با ستاره آشنا نبوده ­ام

روی خاک ایستاده ام

تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


Categories

تلخ نوشته
دور وبرها
بزرگان


Links

خدمات وبلاگ نويسان
زخمی
ناشناس
مشق شب
جنبه داری بیا تو
سه الف
خواهش دوباره
دیگه دیدنم محاله
کافه پسرک
مرداشوب
درد
زندگی به سبک تو
وجودم تنها یک حرف است
چشمانم برا ی تو
خبر جدید
فال روز
عکاشه
سپنتا
باران
مارمولک ها نمیمیرند
هیچکس
فصل تازه
بیقراری های یک زن
شاسکول ها به بهشت نمی روند
غم یا شادی ؟
میرملنگ
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
خدایی که گدایی کرد
ضامن اهو
ضامن اهو
دختر هرزه
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها: