|
من فکر میکردم ادمها هم میتونند مثل این طفلکی که از کوه میادحتی اگه ازکوه بیان ومعنی خیلی چیزها رو نفهمند میشه کمکشون کرد تا بفهمند کم کمش محبت یعنی چی ؟ولی درییییییییییییییییییییییییییییییغ وافسوس تو نفهمیدی !!!!!!!!!!!!!!!!!! + نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387 1:11 توسط امرتات |
+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 13:33 توسط امرتات |
امروز عجب روزخوبی بود صبح زود ازخواب بیدارشدم ولباس نو به تن کردم وشروع کردم به زندگی اخه امروزیک اتفاق مهم قرار بیفته اونی که دنیا باهاش بازی کرده امروز ازبند تحقیر ها وازارها ازبند یک عشق ازاد میشه ومن خوشحال م براش خیلی خیلی خوشحالم دلم میخواد اونقدر خوشبخت باشه که هرگز سالهای عذاب یادش نیاد خدا کنه این خانوم خوشگله قدر جواهرشو بدونه اون یک تکه الماس از اون دنیا بود ونمیدونم چطوری رسید به دست زمینی ها فروتن ومهربان بود همه چی داشت ولی انگار هیچی نداشت هیچ وقت عصبانی نشد وهیچ وقت دادی نزد هیچ وقت نگفت چرا ؟ اون هیچ وقت ... ومن دلم خواست اون تنها دل سپرده باشه نه سرسپرده وبهش گفتم بره !الان ازخدا میخوام جواب همه خوبی هاشو بهش بده و همیشه گل لبخند رو لبش باشه همیشه گل لبخند رو رو لبم مینشوند ؛ خواهش میکنم شما هم براش دعا کنید ولی موندم تو چرا با من اینطوری حرف میزنی ! خوب نقاب رختو بردار تا هرکسی پشت سرت چیزی نگه ای بابا مگه برات فرقی داره تو که به حرف ادمها پشیزی ارزش قائل نیستی پس خیالتو ناراحت نکن قربون شکل ماهت برو عزیز دلم برو هر کاری بلدی بکن خدای ماهم بزرگه الهی تو هم خوشبخت بشی !بابا این دعاست ربطی نداره .من موندم چی بگم تا به مزاج تو خوش بیاد حرف نمیزنم میگی ... حرف میزنم میگی فقط برای مراسم ها راستش میخواستم اونروز تو رو از مادرت خواستگاری کنم ولی خوب نشد همون تقدیر که میگفتی ها اون نذاشت !!!!!!!! + نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 11:34 توسط امرتات |
د پس
از مدتى به خانهى كوچكى كه در كنار درهى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربهاى
به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما
سانياسهاى آوارهاى هستيم كه در روى اين زمين خانهاى نداريم". دخترى
شگفتزده در حالى كه نگاه ستايشآميزش را از او پنهان نمىكرد به آرامى به
او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس
كه در بالاى كوههاى دوردست زندگى مىكند، خدمت مىكنى. آقاى محترم ممكن
است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا
ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم".
"البته او از اينكه شما خانهى مرا بركت دهيد ناراحت نمىشود، زيرا او
مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى
كه شانس كمترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانهى
محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مىتوانم از طريق شما به
خداوند خدمت كنم". داستان
بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك
سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آنجا بماند و با
شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آنجايى كه بسيار دير شده بود و تا
كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد،
موافقت كرد كه شب را در آنجا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما
به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او
مىتوانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب
مىشد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب
باشد. روزها
تبديل به هفتهها شد و او هنوز در آنجا مانده بود. آنها با يكديگر
ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مىكرد و
در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مىآورد. او زمين بيشترى خريد و به
زودى آنها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد
او مىآمدند و او به طور رايگان به آنها كمك مىكرد. خانواده ثروتمندى
شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستانها جايگزين جنگل
شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمينهاى باير و
غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين
وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آنجا روى آوردند. در آنجا
خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند
آواز مىخواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اينكه آنها به او تعلق
داشتند خوشحال بود. روزى
به هنگام پيرى، همانطور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع
به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مىكرد. تا جايى كه
چشم كار مىكرد مزرعههايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع
احساس رضايت مىكرد. ناگهان
موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك
لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از
ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مىرفتند
خيره شده بود. و
سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او
مىنگرد و مىگويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان
است... + نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 11:18 توسط امرتات |
سلام خوبين يه
داستان واقعي براتون فرستادم + نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 11:12 توسط امرتات |
ای خدا یه کوچولو ازت دلگیرم ای خدا این ته ته دلم داره می سوزه اونجائی که میگن اگه از ته اونجا صدات کنم جواب میدی خدا جونم اززندگی سیرنیستم نمیخوام که باشم ببین امرتات دوستت داره مگه اون بالا یه جای کوچولو برامن کمه منم ببر پیشخودت هر کجا جام بدی اخ نمیگم منم ببر + نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 11:44 توسط امرتات |
شهید چمران خوش دارم که کولهبار هستی خود را که از غم و درد انباشته است بر دوش بگیرم، و
عصازنان به سوی صحرای عدم رهسپار شوم. ! می ترسم ترسی عجیب مرا فرا
گرفت آخر این روزها به هوای
زمستانی تکیه زده ام حتی هوا هم زیر شانه
هایم را خالی کرد دیگر چه برسد به مردی
مثل تو تو که تنهایی هایم را
با تنهایی پر کردی ....... دیگر دلم همراهی
همیشگی می خواهد دیگر می خواهم که
نترسم آخرین لحظه هایم هم
نزدیکند .. و تو انگار همان مردی
هستی که روزی به من گفت : دوستت میدارم . و تو انگار همان مردی
هستی که قرار نبود ترسم را آغاز باشد ولی آغازش خودش بود ...... و تو همان مردی هستی
که تکه های دل شکسته ام را بند زد و دوباره شکاند .... و من امروز انگار همان
دختری هستم که روزی آرامش داشتم ...... و من انگار همان دختر
ساده ای هستم که با یک لبخند عاشق شدم و من همانی هستم که
آنروز صدای گریه هایش را از پشت خطوط تلفن شنیدی .... امروز می روم دلم را
با باران یکی کنم ...... عزیزم : بعد از من هم آسمان
آبیست ... درخت سبز
است و اینجا
سیاه .... بی خیال می خوام با بی رنگی
همرنگ بشم . ( مثل قبل ) اگر چه بی رنگی الانم
تیره تر از قبل میشه قاب عکس را بشکن مثل دل من که اونو
شکوندی ..... منتظر
نباش كه شبي بشنوي ، از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام ! كه
عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم ! يا
در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم ! توقعي
از تو ندارم ! اگر
دوست نداري در همان دامنه ي دور دريا بمان ! هر
جور راحتي ! باران زده ي من ! همين
سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است
من
كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در
دفترم حك مي كنم همين
! اين
كار هم كه نور نمي خواهد...!!! من چه
دلتنگم آنقدر پاک بود از
قدم انسانها که چشمها فقط
براي شادي به اشک
مينشست لبها محراب بوسه
عشق بود نه ترک خشکيده يک
ديوار و من
فرشته کوچکي بودم
در بهشت فارغ از مرز و جدا
از سرنوشت و نه
حتي هيچ
معبدي که مرا از خدايم جدا
کند خوابهايم همه از
جنس گل ياس و تمام وجودم
احساس روزگاريست
دلم هوسش را
دارد من غريبم
اينجا همه را ميبخشم به
شما دلخوشم من به همين
گلبرگي که فقط زنده کند ياد
تورا ياد چشمان
تورا وعشق نواي بي
صداي ستاره اي است که سالهاست مرده است
ومن
هنوز با ساز سياه ابر بي تلاطم وآسمان بي رنگ زندگي مي کنم زندگي آرام است
مانند رودي که هر روز مي خروشد هر
روز... مي خروشد اما مثل ديروز مثل فردا وشايد
احساسم در شعرها خوابيده است زبان زمان ما و اين دنيا وباز در ميان
هياهو ساکتم... کسي
گفت:مسکوت! روزها ، هفته ها
،سالهاست مي خندم و مستانه مي گريم ما
نيز... مانيز در اوراق زمان مي ميريم و
عشق انگار بايد باشد وعشق شايد... نه! تنها کلمه اي زيباست! عشق
زمان خيال
نياز بگذارد بگذرد
... + نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 0:2 توسط امرتات |
|
| |||||