تبليغاتX
آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

من فکر میکردم ادمها هم میتونند مثل این طفلکی که از کوه میادحتی اگه ازکوه بیان ومعنی خیلی چیزها رو نفهمند میشه کمکشون کرد تا بفهمند کم کمش محبت یعنی چی ؟ولی درییییییییییییییییییییییییییییییغ وافسوس تو نفهمیدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!



وزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند .

او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .

رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .

مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که محبت بورزم






لطفا صبر کنید

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387 1:11 توسط امرتات |



عابد هفتاد ساله
 

در کتاب بحار الانوار از اصول کافی از حضرت صادق (علیه السلام ) نقل میکند :
 
عابدی بود که همیشه سرگرم عبادت و بندگی و اطاعت حق را می نمود ، به قدری در عبادتش کوشا بود که شیطان هر کاری میکرد که او را از عبادتهایش سست کند نتوانست ، آخر الامر نعره ای زد بچه هایش اطرافش جمع شدند ، گفتند تو را چه شده که فریاد می زنی ؟ گفت : از دست این عابد عاجز شده ام ، آیا شما راهی سراغ دارید ؟ یکی از آن شیطانها گفت : من او را وسوسه می کنم که به شهوت آید و زنا کند . شیطان گفت : فایده ندارد ، زیرا اصل میل به زن در او کشته شده ، دیگری گفت : از راه خوراکیهای لذیذ او را می فریبم تا به حرام خواری و شراب کشیده شود و او را هلاک کنم . گفت : این هم فایده ای ندارد، زیرا در اثر ریاضت چند ساله شهوت خوراکی نیز در او کشته شده است.
 
سومی گفت : از راه عبادت ! همان راهی است که می توانم او را با آن گول بزنم. شیطان گفت : آفرین مگر از راه تقدس کاری کنی . بالاخره نتیجه این دارالشوری این شد که خود همین شیطانک ماموریت پیدا کرد (در اغلب متدینین از همین راه و نظائرش وارد میشود)
 
 شیطانک به صورت جوانی شد و آمد در صومعه عابد را زد ، آمد در صومعه را باز کرد دید یک جوان است . آقا چه می خواهی ؟
 
شیطان گفت : من جـوان مسـلـمانی هستم ولی متاسـفانه پدر و مادر من گـبـر و بت پرست هستند و نمی گذارند من نماز بخوانم و عبادت کنم ، شنیده بودم عابدی در اینجا مشغول عبادت است و صومعه ای دارد گفتم بیایم نزد شما و بهتر به بندگی ام برسم . مگر شما نمی خواهید تمام مردم خدا پرست شوند یکی از آنها من هستم . عابد ناچارا" راهش داد ، آمد جلوی عابد ایستاد به نماز خواندن .
 
خواند و خواند و خواند تا نزدیک غروب ، عابد روزه دار بود سفره کوچکی پهن کرد و به جوان تعارف کرد ، جوان گفت : نه نمی خورم حالا دیر نمی شود ، " الله اکبر " ایستاد به نماز ، عابد یک مقدار نان خشک خورد و دوباره به نماز ایستاد بعد خوابش گرفت به جوان گفت : بیا یک مقدار استراحت کن . جوان گفت: نه ، " الله اکبر" و دوباره نماز ، عابد یک مقدار خوابید ، نصفه های شب بیدار شد ، دید این جوان بین زمین و آسمان نماز می خواند ، عابد گفت : عجب عابدتر از من هم هست که به این مقام از نماز رسیده است و اصلا" خسته نمی شود .
 
این چه شوقی و چه نیروئی است که خدا به این جوان داده که غذا نخورد و خواب نداشته باشد و دائما" به عبادت مشغول باشد ؟ بالاخره گفت بروم از او سوال کنم که چه کرده که به این مقام رسیده ؟ شیطانک سرگرم بود و اصلا اعتنائی به عابد نمی کرد ، تا سلام نماز را می داد فورا" به نماز بعدی سرگرم می شد ، تا بالاخره عابد او را قسم داد که فقط سوالی دارم جواب مرا بده ، شیطانک صبر کرد وعابد پرسید چه کردی که به این مقام رسیدی؟!
 
گفت : این که من به این مقام رسیدم به واسطه گناهی بود که مرتکب شدم و بعد هم توبه کردم و حالا هر وقت یاد آن گناه می افتم توبه می کنم و در عبادتم قویتر می شوم و صلاح تو را هم در همین می بینم که بروی زنا کنی و بعد توبه نمائی تا به این مقام برسی .
 
عابد گفت: من چطور زنا کنم اصلا" راه این کار را نمی شناسم و پول هم ندارم، شیطانک دو درهم به او داد و نشانی محله فاحشه را به او داد . عابد از کوه پائین رفت و به شهر داخل شد و از مردم سراغ خانه فاحشه را گرفت . مردم گمان کردند که او می خواهد آن زن را ارشاد و راهنمائی کند . جایش را نشان دادند وقتی که بر فاحشه وارد شد پول را به او عرضه داشت و تقاضای حرام نمود .
 
اینجا لطف خدا به یاری عابد می آید و به دل فاحشه می اندازد که او را هدایت کند . زن به سیمای عابد نگریست ، دید زهد و تقوی از آن می بارد ، آمدنش به اینجا عادی نیست . از او پرسید : چطور شد به اینجا آمدی ؟ گفت : چه کار داری تو پول را بگیر و تسلیم شو. زن گفت : تا حقیقت را نگوئی تسلیم تو نمی شوم ؟! بالاخره عابد به ناچار جریان را گفت ، زن گفت : ای عابد هر چند به ضرر من است و من الان به این پول نیاز دارم ولی بدان این شیطان بوده که تو را به سوی من راهنمائی کرده است .
 
عابد گفت : او به من قول داده که به مقام او برسم . زن گفت : نه چنین است که تو می گوئی ، ای عابد از کجا معلوم که پس از زنا توفیق توبه پیدا کنی ، یا توبه ات پذیرفته شود و یا یک وقت در حال زنا عزرائیل آمد و جانت را گرفت تو جواب خدا را چه خواهی داد ؟ یا اینکه جنب از حرام بودی و فرصت برای غسل و توبه و انابه پیدا نکردی ، جواب حق را چه خواهی داد ؟! از آن گذشته پارچه پاره نشده بهتر است یا پاره شده و وصله کرده شده ؟!
 
این شیطان بوده که تو را فریفته ، عابد باز نپذیرفت . زن در آخر کار گفت : من در اینجا هستم و برای این شغل آماده هستم تو برگرد اگر دیدی آن جوان همانجاست و همین طور سرگرم عبادت است بیا من در خدمتت هستم . ( البته دزد تا شناخته شد فرار    می کند ، تا مؤمن فهمید که این وسوسه شیطان است در می رود )
 
وقتی که به صومعه بر می گردد می بیند کسی نیست ، دانست که این ملعون خواسته او را در چه دامی بیندازد ، از کرده خود پشیمان و نادم گشته و توبه می نماید و به عبادت مشغول می شود و آن زن را نیز دعا می کند .
 
مروی است که شب آخر عمر آن زن فاحشه رسید و از دنیا رفت . صبح به پیغمبر آن زمان وحی رسید که به تشییع جنازه او برود ، وقتی که بر در خانه زن می رسد ، مردم می گویند : ای پیغمبر برای چه به در خانه این فاحشه می آیی میگوید برای تشیع جنازه زنی از اولیاء حق آمده ام . مردم می گویند او زن فاحشه ای بیش نبود .
 
پیغمبر سرش را بسوی آسمان میکند و می گوید ای خدا تو می گوئی یکی از اولیاء من مرده جنازه اش را تشییع کن ، مردم می گویند این زن فاحشه بوده قضیه چیست ؟ خطاب رسید ای پیغمبر هم مردم راست می گویند و هم من ، چون این زن تا چند وقت پیش فاحشه بوده اما آن عابد را از گناه دور می کند و بعد از رفتن عابد در خانه را می بندد و پشت در می نشیند و کلاه خود را قاضی می کند و می گوید ای بدبخت و بیچاره تو به عابد گفتی شاید در حال زنا عزرائیل به سراغت آید و تو توفیق تئبه کردن پیدا نکنی ، چه خاکی بر سر خواهی ریخت ؟ تو که خودت از او پست ترهستی ، تو خود یک عمر دامنت کثیف و آلوده است . تو چرا توبه نمی کنی شاید یک وقت عزرائیل به سراغ تو هم بیاید ، با دامن آلوده جواب خدا را چه خواهی داد ؟ از آن شب توبه کرد و از گناه بر گشت . نادم و پشیمان گردید و با ما آشتی کرد و مشغول عبادت گردید




سلام  دوستهای عزیزم  وقت امتحانات وامرتات هم شب امتحانی فرصتی برای اپ ندارم از همه دوستان که بهم سر میزنند  ممنونم  وازرضای عزیز  که هیچ نشونی برام نذاشته تا ازش تشکر کنم از همین جا میگم رضای عزیز ممنونم بابت نظر دلگرم کننده ات  راستش امروز دیگه خسته شدم از شعر نوشتن وغصه دل نوشتن !وا.. هنوزم غصه های دلمو دارم ولی دیگه ازشون می ترسم اخه دارند منو ذره ذره میخورند وتموم میشم برای همین میگم اصلا به من چه خودت خودتو درگیر میکنی برو خودت خودتو نجات بده من کار دارم برای همین چند تا جک خوب گذاشتم که خودم از خوندنشون تا چند دقیقه خندیدم   دوستان این جکها  تمسخر ملیت وقوم نیست  لطفا ببخشید وفقط محض تفریح نگاه کنید




دو تا ترک تو فرودگاه کار میکردن. فرودگاه به علت باریدن برف تعطیل میشه و ترکها هم از فرصت استفاده می کنند که برن عرق خوری! میبینن  هیچی ندارن.. یکیشون پیشنهاد میکنه که:  بیا روغن جت بخوریم! خلاصه میخورن و میرن خونه هاشون. نصف شب یکی شون زنگ میزنه خونه اون یکی و میگه: جدیدا گوزیدی؟  میگه نه چطور مگه؟!  میگه پس نگوز- چون من یه دونه گوزیدم الان بندرعباسم !


ترکه  صورتش رو قرمز می کنه و شروع می کنه به دویدن توی کوچه... مردم بهش میگن چرا صورتت روقرمز  کردی؟ میگه آخه میخواستم از گوزیدن روسیاه نباشم و کسی به رازم پی نبره

ترکه رو بخاطر قتل زنش محاکمه می کردن.بهش میکن:ای سنگدل ! موقع کشتن زنت صدای وجدانت رو نشنیدی؟ میگه والا نه..ایلده اینقدر این زن عرعر کرد که من هیچی نشنیدم

عربه میره دکتر و میگه: آقای دکتر کمکم کن! من هر شب خواب می بینم که دارم توی تیم ملی خرها بازی می کنم! دکتره بعد از معاینه بهش میگه: این قرصها رو از همین امشب بخور تا راحت بشی. عربه میگه: نمیشه از فردا بخورم...؟ دکتره میپرسه آخه چرا؟! عرب خر میگه:  آخه امشب مسابقه فیناله!!!

يهو يكي از اوون پايين داد ميزنه: هوي غضنفر, خونتون آتيش گرفته،زن و بچت هم سوختن،مردن! تركه هم ميگه ديگه اين زندگي براي من معني نداره. خودشو از اوون بالا پرت ميكنه پايين. همينجور كه داشته مي افتاده،يهو به خودش ميگه: اااه.. من كه بچه ندارم! دوباره يخورده ميره، يهو ميگه: اااه.. من كه زن ندارم! ميرسه نزديكاي زمين،ميگه: اااه..! اصلا من كه غضنفر نيستم!


تهرونيه بنگاه معاملات ميزنه.خلاصه نشسته بوده تو دفتر خالي، كه ميبينه يكي داره میاد داخل. تهرانی خر هم واسه  اينكه کلاس بذاره و  يارو رو مشتري كنه تلفن رو برميداره و شروع می کنه به وراجی: ... جون حاجي راه نداره، زير سيصد ميليون نميتونم . نه جون تو...پولش....به جان  کامبیزم ... من همين .قربون تو... چاكريم....
اين مدت اون بابايي كه اومده بود تو هم همينجور داشته بر و بر تهرونی الاغ رو نگاه ميكرده. خلاصه تهرونيه گوشي رو ميگذاره و ميگه: شرمنده... سرم خيلي شلوغه ...  فرمايش؟ يارو يكم تهرونيه رو نگاه ميكنه، ميگه: والله من از مخابرات اومدم خط تلفنتون رو وصل كنم!

ترکه شاکی میره تو آزمایشگاه و فریاد میزنه: پس چرا جواب خون شهدا رو نمیدین؟؟؟!!!

بسيجيه زنگ ميزنه به نامزدش، ميگه: بابات رو بپيچون بريم نماز جمعه
ترکه می پرسن: چرا دود از دودکش بالا میره؟ میگه: والا ظاهرا چاره دیگه ای نداره
ترکه شلوارشو برعکس میپوشه ننش بهش میگه:
الهی قربونت برم ننه ٬که وقتی داری میری انگار داری میای!


ترکه رو می گیرن بهش می گن پدر سوخته چرا پشت ماشینت نوشتی امام با سالاد ؟؟؟؟؟
میگه از شما بهتر می نویسم امام با ماست!

سرهنگه داشته امتحان رانندگي ميگرفته. از يارو ميپرسه: اگه يه نفر وسط خيابون بود، بوق ميزني يا چراغ؟ طرف ميگه: برف پاك كن جناب سرهنگ! سرهنگه كف ميكنه ميپرسه: يعني چي؟ يارو ميگه: يعني يا برو اين طرف يا برو اون طرف
---------------------------------------------------------------
يه روز يه پسره رو ميبرن کلانتري ، ميگه چرا منو آوردين اينجا ؟؟ ميگن واسه عرق خوري .. ميگه پس چرا نميارين بخوريم؟

پسره تو كليسا نشسته بوده، يهو ميبينه يه دختر خيلي خوشگل  مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي ، پول دادي ، قيافه دادي ، خانواده خوب دادي... فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام... اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح! خودت كمكم كن! تركه از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده!هل نده زشته ، خودم ميرم!
---------------------------------------------------------------
يك روز تو ي جهنم شلوغ بوده و همه مي زدند و مي رقصيدند
  يكي مي پرسه چي شده ..... مي گويند : آخ جون پروند ه ها گم شده ، پروند ه ها گم شده



من دوزخـــم اجازه ندارم بهشـــــت را
بگــذار تلــخ گريه كنــم سرنوشــت را
من دوزخم مرا به جهان تو راه نيست
زيبا كجــاي قصـه پذيرفته زشــــت را؟
چشم مرا بگير كه اين آبشــــار سرخ
لايق نبـــــود سبـــزي ارديبهـــشت را
بـا مــن دلــي بــراي تپيــدن نيافــريــد
جاي دلم گذاشته يك مشت خشت را
 مي خواستم كمي به تو نزديكتر شوم...
مـن دوزخــم اجـازه نـدارم بهشـــت را

 اینو دیگه نمیذاشتم خفه میشدم




+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 13:33 توسط امرتات |

امروز عجب روزخوبی بود صبح زود ازخواب بیدارشدم ولباس نو به تن کردم وشروع کردم به  زندگی اخه امروزیک اتفاق مهم قرار بیفته اونی که دنیا باهاش بازی کرده  امروز ازبند تحقیر ها وازارها ازبند یک عشق ازاد میشه ومن خوشحال م براش خیلی خیلی خوشحالم دلم میخواد اونقدر خوشبخت باشه که هرگز سالهای  عذاب یادش نیاد خدا کنه این خانوم  خوشگله قدر جواهرشو بدونه اون یک تکه الماس از اون دنیا بود ونمیدونم چطوری رسید به دست زمینی ها فروتن ومهربان بود همه چی داشت ولی انگار هیچی نداشت هیچ وقت عصبانی نشد وهیچ وقت دادی نزد هیچ وقت نگفت چرا ؟ اون هیچ وقت ... ومن دلم خواست اون تنها دل سپرده باشه نه سرسپرده وبهش گفتم بره !الان ازخدا میخوام  جواب همه خوبی هاشو بهش بده و همیشه گل لبخند رو لبش باشه همیشه گل لبخند رو رو لبم مینشوند ؛  خواهش میکنم شما هم براش دعا کنید ولی موندم تو چرا با من اینطوری حرف میزنی ! خوب نقاب رختو بردار تا هرکسی پشت سرت چیزی نگه ای بابا مگه برات فرقی داره تو که به  حرف ادمها پشیزی ارزش قائل نیستی پس خیالتو ناراحت نکن  قربون شکل ماهت  برو عزیز دلم برو هر کاری بلدی بکن خدای ماهم بزرگه الهی تو هم خوشبخت بشی !بابا این دعاست ربطی نداره  .من موندم چی بگم تا به مزاج تو خوش بیاد حرف نمیزنم میگی ... حرف میزنم میگی فقط برای مراسم ها راستش میخواستم اونروز تو رو از مادرت خواستگاری کنم ولی خوب نشد همون تقدیر که میگفتی ها اون نذاشت !!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 11:34 توسط امرتات |

د


استان معنوي

ميعادگاهروزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكل‏ترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مى‏كنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند.

پس از مدتى به خانه‏ى كوچكى كه در كنار دره‏ى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربه‏اى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياس‏هاى آواره‏اى هستيم كه در روى اين زمين خانه‏اى نداريم". دخترى شگفت‏زده در حالى كه نگاه ستايش‏آميزش را از او پنهان نمى‏كرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوه‏هاى دوردست زندگى مى‏كند، خدمت مى‏كنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اين‏كه شما خانه‏ى مرا بركت دهيد ناراحت نمى‏شود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كم‏ترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مى‏توانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".

داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آن‏جا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آن‏جايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آن‏جا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مى‏توانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مى‏شد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.

روزها تبديل به هفته‏ها شد و او هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مى‏كرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مى‏آورد. او زمين بيش‏ترى خريد و به زودى آن‏ها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رايگان به آن‏ها كمك مى‏كرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستان‏ها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمين‏هاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آن‏جا روى آوردند. در آن‏جا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اين‏كه آن‏ها به او تعلق داشتند خوشحال بود.

روزى به هنگام پيرى، همان‏طور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مى‏كرد. تا جايى كه چشم كار مى‏كرد مزرعه‏هايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مى‏كرد.

ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مى‏رفتند خيره شده بود.

و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است...

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 11:18 توسط امرتات |

 سلام خوبين يه داستان واقعي براتون فرستادم
لطفا آن را تا انتها بخوانيد:
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   


 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم .. تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232     عدد است و 231,281,219, 999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم   . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد


نخیراین ازبی نمکیمن نیست من این مطلبو ازمیعادگاه که به ایمیلم زدند براتون کپی کردم امیدوارم خوشتون بیاد


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 11:12 توسط امرتات |

ای  خدا یه کوچولو ازت دلگیرم  ای خدا این ته ته دلم داره می سوزه اونجائی که میگن اگه از ته اونجا صدات کنم جواب میدی  خدا جونم   اززندگی  سیرنیستم نمیخوام که باشم  ببین امرتات دوستت داره  مگه اون بالا یه جای کوچولو برامن کمه  منم ببر پیشخودت هر کجا جام بدی  اخ نمیگم منم ببر 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 11:44 توسط امرتات |

شهید چمران

خوش دارم که کوله‏بار هستی خود را که از غم و درد انباشته است بر دوش بگیرم، و عصازنان به سوی صحرای عدم رهسپار شوم.
خوش دارم از همه‏چیز و همه‏کس ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم.
خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجردیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تابه درجه شهادت نایل آیم.
خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتی قبری را از این زمین اشغال نکنم.
خوش دارم هیچ‏کس را نشناسد، هیچ‏کس از غم‏ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچ‏کس از راز و نیازهای شبانه‏ام نفهمد، هیچ‏کس اشک‏های سوزانم را در نیمه‏های شب نبیند، هیچ‏کس به من محبت نکند، هیچ‏کس به من توجه نکند، جز خدا کسی را نداشته باشم، جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم.
خوش دارم آزاد از قید و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندی کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم، و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم، و این زیبایی سحرانگیز با پنجه‏‎های هنرمندش، با تاروپود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درونم را آزاد کند، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیر نماید، عقده‏ها و فشارهایی را که بر قلبم و بر روحم سنگینی می‏کنند بگشاید، غم‏های خفه‏کننده را که حلقومم را می‏فشرند، و دردهای کشنده‏ای را که قلبم را سوراخ‏سوراخ می‏کنند، با قدرت معجزه‏آسای زیبایی تغییر شکل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد، و من، دیوانه‏وار، همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم، و روحم به سوی ابدیتی که از نورهای «زیبایی» می‏گذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشان‏ها بگذرم و برای ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعت‏ها و ساعت‏ها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.
خوش دارم که در نیمه ‏های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم، با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم، آرام‏آرام به عمق کهکشان‏ها صعود نمایم، محو عالم بی‏نهایت شوم، از مرزهای عالم وجود درگذرم، و در وادی فنا غوطه‏ور شوم، و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
خدایا! ما را ببخش، گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم، گناهانی را که می‏کنیم و با هزار قدرت عقل توجیه می‏کنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم.
خدایا! تو آنقدر به من رحمت کرده، و آن‏چنان مرا مورد عنایت خود قرار داده‏ای که، من از وجود خود شرم می‏کنم، خجالت می‏کشم که در مقابلت بایستم، و خود را کوچکتر از آن می‏دانم که در جواب این همه بزرگواری و پروردگاری، تو را تشکر می‏کنم و تشکر را نیز تقصیری و اهانتی به ساحت مقدست می‏دانم.


!

می ترسم

ترسی عجیب مرا فرا گرفت

آخر این روزها به هوای زمستانی تکیه زده ام

حتی هوا هم زیر شانه هایم را خالی کرد

دیگر چه برسد به مردی مثل تو

تو که تنهایی هایم را با تنهایی پر کردی .......

دیگر دلم همراهی همیشگی می خواهد

دیگر می خواهم که نترسم

آخرین لحظه هایم هم نزدیکند ..

و تو انگار همان مردی هستی که روزی به من گفت : دوستت میدارم .

و تو انگار همان مردی هستی که قرار نبود ترسم را آغاز باشد ولی آغازش خودش بود ......

و تو همان مردی هستی که تکه های دل شکسته ام را بند زد و دوباره شکاند ....

و من امروز انگار همان دختری هستم که روزی آرامش داشتم ......

و من انگار همان دختر ساده ای هستم که با یک لبخند عاشق شدم

و من همانی هستم که آنروز صدای گریه هایش را از پشت خطوط تلفن شنیدی ....

امروز می روم دلم را با باران یکی کنم ......

عزیزم :

بعد از من هم آسمان آبیست ...

درخت سبز است

و اینجا سیاه ....

بی خیال

می خوام با بی رنگی همرنگ بشم . ( مثل قبل )

اگر چه بی رنگی الانم تیره تر از قبل میشه


قاب عکس را بشکن مثل دل من که اونو شکوندی .....



منتظر نباش كه شبي بشنوي ، از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام !

كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم !

يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم !

توقعي از تو ندارم !

اگر دوست نداري در همان دامنه ي دور دريا بمان !

هر جور راحتي ! باران زده ي من !

همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است

من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را

در دفترم حك مي كنم

همين !

اين كار هم كه نور نمي خواهد...!!!

 




سلام بازم سلام ولی نه مثل همیشه اخه دلی که غم داره رنگ نداره هر چند من بخوام به جای طوطی کلاغمو قالب کنم ولی قدر زر زرگر داند وقدر گوهر گوهری اره این مثال بیربط روزدم تا بگم خیلی ها خوب میدونند امرتات وقتی چرت وپرت مینویسه یعنی واقعا قاطی کرده خودم موندم برای چی غصه میخورم اصلا من غصه میخورم ؟! نمیدونم فقط یک حالت مسخره ای دارم که اسمشو نمیدونم احساس خفگی وسنگینی احساس میکنم حوصله هیچ کسی رو ندارم حتی خودمو! با سایه ی خودمم در گیرم دیروزیه چک زدم تو گوشش وگفتم ولم کن هر جا میرم دنبالمی چی از جونم میخوای بیچار زارزار گریه کرد وگفت یادته زدند تو گوشت وهمه دنیاتو همه اعتقادات واحساسات وباورهات رو یه جا ازت گرفتند یادته چه طوری شدی یادته هنوزبه یکی امیدواربودی ولی وقتی اونم گفت نه !!!! دیدی چطوری شدی حالا چرا منو میزنی من که نه نگفتم تو که میدونی نه شنیدن ومردن روح چقدر سخته چرا منو میکشی من که گناهی ندارم فقط دوست دارم باهات باشم ولی من بهش گفتم ببین نمیشه من حوصله ندارم برو دنبال یکی دیگه بیچاره زارزدو گفت اخه بی انصاف من کی رو دارم اخه چه طوری برم ؟ سراغ کی برم ازوقتی چشم بازکردم تو بودی وتو خوندی وگفتی چرا باهام اینطوری میکنی بهش گفتم به درک برو هر جا دلت میخواد من حوصله تو رو ندارم سرشوگذاشت رو شونش گفت امرتات یادته وقتی دلم میگرفت تنها تو اشکهامو دیدی یادته وقتی دلم میگرفت فقط به تو میگفتم اصلا یادته رسوائی وبدنامیم گوش عالمو کرکرد ولی دل به تو داددم تا همیشه باهات باشم پس چرا ؟ منو به کی میفروشی من تاوان اشتباه گناه تو رو پس میدم من تاوان ترسوئی وبزدلی تو رو پس میدم ومن یکمی فکر کردم دیدم بدم نمیگه طفلک؛ اگه من عقل تو کله ام نبود گناه اون چیه ؟ولی یادم اومد که کسی به من فکر نکرده وبرای کسی مهم نبودم برای همین باز پسش زدم وگفتم ازمن دور شوبا این حرفهات خستم میکنی وقتی دیدم یه گوشه نشست وچشم به در دوخت تا من اونو با خودم ببرم سرشو گذاشت رو زانوش واروم ارو گریه کردو نتونست حرف دلشو به کسی بگه واشکهاشو ازهمه قایم کرد وقتی دیدم داره با خداد حرف میزنه میگه خدای خوبم چرا مگه من طاقت اینهمه امتحانو دارم خدایاقلب من اندازه مشته امرتاته وغصه هام اندازه دنیا چطوری این همه غصه رو تو قلبی جا بدم که یه سیبم نمیشه خدایابگیر نفسمو که برای کسی مهم نیست حتی برای امرتات میگفت وزارزار گریه میکرد هق هق گریه هاش هنوزتو گوشمه چطور التماس میکرد ومیگفت خدایا به کی بگم غم دلمو من که روم نمیشه تو که خدامی چرا دست دلمو رو نمیکنی من که روم نمیشه بگم عاشق امرتاتم من چطور بگم امرتات بذار دنبالت باشم هر چند تاریک خونه ذهنت ولی بذارباشم ولی من رومو گرفتم وگفتم مهم نیست وقتی من داد زدم وقتی زارزدم کی بود تا بگه چته ؟ چه مرگته ؟ کی گفت چی میخوای؟ کی حیا کردو تهمت نزد ؟کی کی کی ؟؟؟؟؟؟دوباره تو هزارتا کینه دست وپا زدم وهمه چراغارو خاموش کردم تا سایه بمیره در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگي است / ورنه با يک استخوان صد سگ رفيقت مي شوند

 

 

من چه دلتنگم

 


ياد آن روز به خير که زمين

 

آنقدر پاک بود از قدم انسانها

 


که هيچ پبامبري را به خود نميپذيرفت

 


و دلها آنچنان سرشار

 

که چشمها فقط

 

براي شادي به اشک مينشست

 

لبها محراب بوسه عشق بود

 

نه ترک خشکيده يک ديوار

 

و من

 

فرشته کوچکي بودم در بهشت

 

فارغ از مرز و جدا از سرنوشت

 

و نه حتي

 

هيچ معبدي

 

که مرا از خدايم جدا کند

 

خوابهايم همه از جنس گل ياس

 

و تمام وجودم احساس

 

روزگاريست دلم

 

هوسش را دارد

 

من غريبم اينجا

 

همه را ميبخشم به شما

 

دلخوشم من به همين گلبرگي

 

که فقط زنده کند ياد تورا

 

ياد چشمان تورا

 

 

 

 

 

وعشق نواي بي صداي ستاره اي است

 

که سالهاست مرده است

 

ومن هنوز

 

با ساز سياه

 

ابر بي تلاطم

 

وآسمان بي رنگ زندگي مي کنم

 

زندگي آرام است مانند رودي که هر روز مي خروشد

 

هر روز... مي خروشد اما مثل ديروز مثل فردا

 

وشايد احساسم

 

در شعرها خوابيده است

 

زبان

 

زمان

 

ما و اين دنيا

 

وباز در ميان هياهو ساکتم...

 

کسي گفت:مسکوت!

 

روزها ، هفته ها ،سالهاست

 

مي خندم و مستانه مي گريم

 

ما نيز...

 

مانيز در اوراق زمان مي ميريم

 

و عشق

 

انگار بايد باشد

 

 

 

وعشق

 

شايد...

 

نه! تنها کلمه اي زيباست!

 

عشق

 

زمان

 

خيال

 

نياز

 

بگذارد

 

بگذرد ...







+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 0:2 توسط امرتات |

X

چرا کلاغه به خونش نرسید ؟


هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده
با ستاره آشنا نبوده ­ام

روی خاک ایستاده ام

تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


Categories

تلخ نوشته
دور وبرها
بزرگان


Links

خدمات وبلاگ نويسان
زخمی
ناشناس
مشق شب
جنبه داری بیا تو
سه الف
خواهش دوباره
دیگه دیدنم محاله
کافه پسرک
مرداشوب
درد
زندگی به سبک تو
وجودم تنها یک حرف است
چشمانم برا ی تو
خبر جدید
فال روز
عکاشه
سپنتا
باران
مارمولک ها نمیمیرند
هیچکس
فصل تازه
بیقراری های یک زن
شاسکول ها به بهشت نمی روند
غم یا شادی ؟
میرملنگ
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
خدایی که گدایی کرد
ضامن اهو
ضامن اهو
دختر هرزه
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها: