|
حیدربابا گون دالیوی داغلاسین اوزون گولسون بولاخلارین اغلاسین حیدربابا زندگیت همیشه زنده به نور خورشید خنده برلبت وچشمه هات پراب باشه اوشاخلارین بیر دسته گول باغلاسین بلکه منیم یاتمیش بختیم اویانا ........بچه هات دسته گلی ببندند وبه بوی گل بلکه بخته خفته منم ازخواب بیداربشه حیدر بابا شیطان بیزی ازدیریب محبتی اورکلردن قازدیری حیدربابا شیطان فریبمون داده ومحبت رو از قلبمون گرفته قره گونون سونوشتین یازدیریب سالیب خلقی بیر بیرینون جانین سرنوشت منو با روزسیاه نوشته وخلق رو به جون هم انداخته باریشیغی بیلشدیریب قانینان انسان اولان خنجر بئلنه تاخماز اشتی کردنو با خون یکسان کرده وهرکسی انسان باشه خنجربه کمر نمیبنده اما حیف کور توتدوغون بیراخماز اما حیف کور دست به هرچیزی بگیره( کورکورانه) رهاش نمیکنه حیدربابا اغاجلارین اوجالدی اما حیف جوانلارین قوجالدی حیدربابا درختهات قدکشیدندو بزرگ شدند وافسوس جوونهات پیرشدند توخلارین اریخلیوب اجالدی چاقها لاغر شدنود سیرها گرسنه شدند حیدر بابا دنیا یالان دنیادی هرکیمسیه هرنه وئریب الیبدی حیدربابا دنیا دنیای دروغگوئیه بههرکی هرچی داده گرفته سلیماندان نوحدان قالان دنیادی افلاطوندان بیر قوری اد قالیبد دنیا دنیای مونده از سلیمانو نوح هست وازافلاطون فقط اسمی مونده اوغول دوغان دونیادی درده سالان دنیادی دنیا دنیای پسرزاد ودردسازی هست حیدر بابا گل غنچه سی خندان دی اما حیف اوره ک غذاسی قاندئ حیدربابا غنچه گل خندانه اما افسوس غذای قلبمون خونه دله زندگانلیق بیر قرانلیق زنداندی بوزندانین دریچه سین اچان یوخ زندگی فقط یک زندونه تارکه برام وکسینیست تا دریچه این دنیا روبرام باز بکنه بودار لیخدان بیر قورتولوب قاچان یوخ ازاین تنگنا کسی نیست که بتونه بذار و.فرار کنه حیدر بابا گویلر بوتون دوماندی گونلریمیز بیر بیریندن یاماندی
حیربابا اسمون پر از دودو غباره وروزهامو یکی بدتر از دیگه بیربیریزدن ایریلمایین اماندی یاخشیلیغی الیمیزدن الیبلار از همدیگه جدا نشین دادو فغان که خوبی ونیکی رو ازدستمون گرفتند یاخشی بیزی یامان گونه سالوبلار بیر سوروشون بو قارقینمیش فلکدن چه خوب !ما رو به روز سیاه نشوندند بپرسین !از این چرخ وفلک نفرین شده نه ایستیور بو قوردوغی کلکدن ؟ ازااین کلک وحقه بازی هاش چی میخواد + نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387 1:20 توسط امرتات |
عمري است كه از حضور او جا
مانده ايم در غربت سرد خويش تنها مانديم
او منتظر است كه ما بر گرديم ما ايم كه در غيبت كبري
مانديم + نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387 0:11 توسط امرتات |
سلام بی سلام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شده وقت وعده من وتو ای نگار دلم با وفا مهدی دلم خواهد همره تو شوم تا دیار ال عبا
مهدی بگیری دست مرا ببری تا
قدمگاه کوثرنیلی مرا دران کوچه های خفا با غمت سازی
اشنا مهدی سحرخیز تربت مادر اذان گوی غربت حیدر یا اباالصالح یا ابالصالح شده وقت وعده من وتو در عزای پهلوی بشکسته شده تصویر دو چشم ترت روی نیلی ابروی
بشکسته کرم کردی تا که غم بشوم گرمی
بزم ماتم زهرا گرفتی دست مرا به خدا تو به دست وبازوی بشکسته بگو هستی در کجا مهدی به جان زهرا بیا مهدی یا اباالصالح یا ابالصالح شده وقت ووعده من وتو دل گرفتارروی ماهت شد اسیر ان خال هاشمی ومستمند یک نیم
نگاه تو کدامین صحرا تو خیمه زدی تا که آواره
سوی ان باشم گدای دل خسته را بنگر سائل خاک خیمه
گاهت شد اسیر دردم نما مهدی بیابان گردم نما مهدی یا اباالصالح یا ابالصالح شده وقت ووعده من وتو کی شود یارم ازسفرایی سحرخیزی کعبه دل من شمع محفل من کی
زدرائی یه گرمی دست با کرمت اشنایم کن
مبطلایم کن به پیش چشم گدای درت میشود ایا جلوه گر ایی
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387 21:34 توسط امرتات |
{ چشمانم را بنگر خواهی دید که برایم چه معنایی می دهی قلبت را جستجو کن روحت را جستجو کن و آنگاه که مرا آنجا یافتی دیگر نخواهی گشت نگو ارزش سعی کردن ندارد نمی توانی به من بگویی ارزش مردن ندارد می دانی که حقیقت دارد هر چه می کنم برای تو می کنم قلبم را جستجو کن آنجا جایی برای پنهان کردن نیست می دانی که حقیقت دارد هر چه می کنم برای تو می کنم عشقی همچون عشق تو نیست و هیچکس نمی تواند بیشترش را بدهد هیچ جایی وجود ندارد مگر اینکه تو آنجا باشی همیشه از اول تا آخر نگو ارزش سعی کردن ندارد نمی توانم جلویش را بگیرم بیش از این چیزی نمی خواهم برایت می جنگم برایت می میرم برایت بر روی سیم راه می روم برایت می میرم گریه کنی اگر که آفتاب را از دست داده ای ستارگان را نیز از دست بخواهی داد ماهی در آب خاموش است و چارپا بر خاک هیاهو می کند و پرنده در آسمان آواز می خواند ادمی اما خاموشی دریا و هیاهوی خاک و موسیقی آسمان را با خود دارد تو را سپاس می دارم که هیچ یک از چرخهای نیرو نیستم اما با آفریدگان زنده ئی که چرخ نیرو آنان را در هم می شکند یگانه ام. آنگاه که کامکاران به عنایت خدائی می بالند خدا شرمگین می شود. مرغی که ماهی را به هوا می برد خیال می کند دارد به او محبت می کند . ممکن از 'نا ممکن' می پرسد 'خانه ات کجاست ' پاسخ می دهد در رویاهای یک نا توان . انسان بدتر از حیوان است وقتی که حیوان است. به کردار غریبان به ساحل تو آمدم به کردار میهمان در خانه ات ماندم و چون دوست خانه ات را ترک می کنم. ای زمین هنگامی در این جهان زندگی می کنیم که دوستش بداریم . بگذار مردگان را نا میرندگی شهرت با شد و زندگان را جاویدی عشق. جهان هنگامی انسان را دوست می داشت که او لبخند می زد آنگاه که خندید جهان از او بیمناک شد می خواهم واپسین سخنم این باشد که به عشق تو ایمان دارم.} "رابیندرانات تا گور" جمعه ها چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی ز ابتدای هفته من به جمعه چشم بسته ام دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی خلیل اتشین سخن تبر به دوش بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی سفره دلم خالی از عشق تو مباد دیده بارانیم مو هایم همه سپید شد از وقتی که به آسیاب عشق تو رسیدم تمام شعرها و آوازهایم را بابت اجاره قلبت دادم چشمهای خیسم را به لانه پرستوهای کوچ کرده آویختم تا شاید قاصدکی از دور خبر بازگشت تو را برایم به ارمغان بیاورد دعا از دست من خسته شد و اجابت از دست من می گریزد و گر نه اینهمه نذر که من به ساق سیمین ستاره ها در دامن پر چین شبها دخیل بسته ام تو را نیمه شبی به من باز می گرداند فرشته ها غمگین به من می نگرند و سر در بالهایشان فرو می کنند خدا عاشقانه به اشکهایم لبخند می زند اما اما اما از هیچ کس کاری بر نمی آید همه چیز را به من می دهند جز تو را !!!!! تو را قسم به این همه اشفتگی و دلدادگی برگرد !!! سلام دوستان خوبم از همه شما ممنونم بهم سرمیزنید این مطالب از دوست خوبم حاج رضاست + نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387 16:13 توسط امرتات |
سلام تمام اندوهم را در انگشتانم ودر ذهنم میریزم تا انچه را میخوام برام بنویسه تا شاید به فاصله غربت شفق وفلق من هم اسوده بشم دیروز لحظه زایش بود زایش موجودی از تبار درد دیروز به گمانم شادی نهفته ای دردرونم بود شادی که وادار به زیباترین رقصم میکرد شادی که منو تکون میداد وامواجش زخم دلمو قلقلک میداد وچرکینش میکرد زخم بودن وخواستن زخم نداشتن زخم دیدنها وندیدنها دیروز ارزویم پایان بود پایان بر هر انچه به نام زندگیست ..................!پایان بر هر چه به نام انتظار وتلخ کامی ! گاهی وقتها که فکر میکنم درونم میسوزه و بوی خاکستر مشاممو ازار میده فکر اینکه چطور میشه در لباس گوسفندی گرگ درنده شد وچطور میشه ظلمی کرد بدون لحظه ای اندیشیدن ! گاهی وقتها معنای خیلی چیزها رو نمیفهمم ومجبور به سکوتم یکی از دوستام گفته بود در لحظات سختی خاموش باش تا ببینی خدا هم حرفی برای گفتن داره !ومن نیز فکر میکنم به سخن خدا تا ببینم این سخن خدا چه خواهد بود زمانی که تو نفهمیدی ونمیفهمی روح بکر من ارزشی بیش از جسم بکر من داشته جسمی که هر موجودی حتی به یاغیگیری میتواند ان را تصاحب کند ولی دنیای بی وحد ومرز اندیشه واحساسم را هرگز مگر انکه که بخواهم وبجنگد وفاتح شود تا بتواند تک تک وجودم را تصاحب کند من هنوز در فکر سعادتم ! سعادتی که باعث میشه به ادم بودنت شک کنم سعادتی که فقط یک پوزخند میتونم بهش بزنم چون اون سعادت نیست شنیده بودم تکرار احمقانه ها احمقترین کارهاست ومن ترسم از تکرار احمقانه های تو بود وهر لحظه فکرمیکردم چطور میتونم کمکت کنم ودر نهایت محبت بی اندازه من تو رو به گمان بد انداخت این یکی از ویژگی های ادمی ست که هرگزمعنای محبت را نفهمد وتوهم ادمی بیش نبودی ازرفتنت نه خشنودم نه غمگین رفتنت درسرنوشتم امری بود بدیهی وماندنت بعید! وهر دواینو میدونستیم اما امدنت اشتباهی بود که من ان را مرتکب شدم چرا که لحظه ای ازسرنوشت وتقدیر خود غافل شدم ازمسیر خود که همیشه وهمگام من است تولد معنای غریبی نیست حس پنهانی نیست واما مرگ روشنتر است به روشنی همان ستاره که نخستین بار تو نشانم دادی روشنتراز همان ستاره ای که تقدیم من کردی اما ستاره ات هم دروغی بیش نبود واین سعادتی برای تو بود ! به روشنی کلامت که من ناگفته تو میدانی وبه روشنی اشفتیگت برای هرچه سریعتر رفتنت ازاین اشفتگی خنده ام گرفته بود میدانستم تو از من برای رسیدن به سعادت فرارمیکنی ومن اکنون تمام ارزویم رسیدن تو به سعادت است سعادتی که تو انرا در کلام ودر نگاه دیگران ودر تحسین و در تفکرانان جستجو میکنی سعادتی که قابیل ازپدر وهمسر از نوح نبی نتوانست بگیرد وتو به گمان خود در پی انی ان هم ازمیان انسیانی از جنس خود خواجه نصر الدین طوسی از یکی از شاگردان خود میپرسد تو میدانی چرا جماعت مسلمان از هر جماعی بیشتر گناه میکنند با اینکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگ منش میدانند شاگرد جواب داد من شاگرد شما هستم و بسیار شادمان میشوم ندانسته ای را بدانم خواجه گفت من بسیار سفر کردم و از شرق تا غرب را و ادیان مختلفی دیدم از بودا در خاور تا مانی در باختر زمین و دیدم که همانا پیروان چه نکو زندگی میکنند و ان ها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خود شناسی می دانند و معتقدند ان که خود بشناسد وجدان خود را بیدار کند و نیازی به جزییات اخلاقی چون مسلمانان ندارد اما عیب اخلاق مسلمانان چیست؟ در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی میدهند ان فرمان اما و اگر دارد در اسلام میگوییند دروغ نگو ولی دروغ به دشمنان اسلام باکی نیست غیبت نکن اما غیبت انسان بد کار را باکی نیست قتل نکن اما قتل نامسلمان باکی نیست تجاورز نکن اما تجاوز به نا مسلمانان باکی نیست و این اماها مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نامسلمان و بد کار میداند و به خود اجازه هر پستی و عمل زشتی را میدهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان میبیند و راز پستی و نابخردی مسلمانان در ان است ومن اکنون در پی دینی ام که در ان انسانیت باشد نه سعادت دینی که حجاب اندیشه باشد نه تن دینی که در ان مروت باشد نه مردانگی شب! شب در كارنامه سياه زندگي اش چه كرده است ،كه افتخار گرفتن اين همه ستاره را دارد... .! شايد آن روز كه سهراب نوشت: + نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 13:9 توسط امرتات |
می دانم خوب هم می دانم ! + نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 13:4 توسط امرتات |
سلام + نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387 1:2 توسط امرتات |
+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387 1:11 توسط امرتات |
|
| |||||