تبليغاتX
آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

حیدربابا گون دالیوی داغلاسین اوزون گولسون بولاخلارین اغلاسین  

حیدربابا زندگیت همیشه زنده به نور خورشید خنده برلبت وچشمه هات پراب باشه  

اوشاخلارین بیر دسته گول باغلاسین  

بلکه منیم یاتمیش بختیم اویانا

........بچه هات دسته گلی ببندند وبه بوی گل بلکه بخته خفته منم ازخواب بیداربشه 

حیدر بابا شیطان بیزی ازدیریب محبتی اورکلردن قازدیری 

حیدربابا شیطان فریبمون داده ومحبت رو از قلبمون گرفته  

قره گونون سونوشتین یازدیریب سالیب خلقی بیر بیرینون جانین

سرنوشت منو با روزسیاه نوشته وخلق رو به جون هم انداخته

باریشیغی بیلشدیریب قانینان   انسان اولان خنجر بئلنه تاخماز

اشتی کردنو با خون یکسان کرده  وهرکسی انسان باشه خنجربه کمر نمیبنده

اما حیف کور توتدوغون بیراخماز

اما حیف کور دست به هرچیزی بگیره( کورکورانه) رهاش نمیکنه

حیدربابا اغاجلارین اوجالدی اما حیف جوانلارین قوجالدی

حیدربابا درختهات قدکشیدندو بزرگ شدند وافسوس جوونهات پیرشدند

 

توخلارین اریخلیوب اجالدی

 

چاقها لاغر شدنود سیرها گرسنه شدند

حیدر بابا دنیا یالان دنیادی  هرکیمسیه هرنه وئریب الیبدی

حیدربابا دنیا دنیای دروغگوئیه بههرکی هرچی داده گرفته

سلیماندان نوحدان قالان دنیادی   افلاطوندان بیر قوری اد قالیبد

دنیا دنیای مونده از سلیمانو نوح هست وازافلاطون فقط اسمی مونده

اوغول دوغان دونیادی  درده سالان دنیادی

دنیا دنیای پسرزاد ودردسازی هست

حیدر بابا گل غنچه سی خندان دی   اما حیف اوره ک غذاسی قاندئ

حیدربابا غنچه گل خندانه اما افسوس غذای قلبمون خونه دله

زندگانلیق بیر قرانلیق زنداندی  بوزندانین دریچه سین اچان یوخ

زندگی فقط یک زندونه تارکه برام وکسینیست تا دریچه این دنیا روبرام باز بکنه

بودار لیخدان بیر قورتولوب قاچان یوخ

ازاین تنگنا کسی نیست که بتونه بذار و.فرار کنه

حیدر بابا گویلر بوتون دوماندی گونلریمیز بیر بیریندن یاماندی

حیربابا  اسمون پر از دودو غباره وروزهامو یکی بدتر از دیگه

بیربیریزدن ایریلمایین اماندی یاخشیلیغی الیمیزدن الیبلار

از همدیگه جدا نشین دادو فغان که خوبی ونیکی رو ازدستمون گرفتند

 یاخشی بیزی یامان گونه سالوبلار  بیر سوروشون بو قارقینمیش فلکدن

چه خوب !ما رو به روز سیاه نشوندند بپرسین !از این چرخ وفلک نفرین شده  

نه ایستیور بو قوردوغی کلکدن ؟

ازااین کلک وحقه بازی هاش  چی میخواد 

 

 

 عادت بونادر آی یرینه گون گجه گلمز
گر جذبه عشق اولسا گتیرم نجه گلمز

 

 

 




 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387 1:20 توسط امرتات |

عمري است كه از حضور او جا مانده ايم

 

در غربت سرد خويش تنها مانديم

 

او منتظر است كه ما بر گرديم

 

ما ايم كه در غيبت كبري مانديم

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387 0:11 توسط امرتات |

سلام بی سلام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


امروز در نگاه خستۀ یک قاصدک ، دیدم که کبوتری به گل نشست و آسمان ترک خورد ؛
دریا فرو ریخت و جنگل محو شد
. ابر خون شد و زیبایی پایان یافت ؛
ماهی مرد و پرنده آرمید و اسب دیگر نتاخت ..............
کلاغ به زشتی یک طاوس شد و نگاه به عمق حقیقت رفت .
باران نبامد و باد هم نیز ؛ سیاهی دود شد و سفیدی تیره گشت و دنیا به آخر رسید .
همه رفتند ؛
اما قاصدک باقی بود ,
پس زندگی هنوز جریان داشت

بدون هیچ مقدمه میرم اصل مطلب !دلم برای غربت دلم میسوزه هیچ وقت فکر نمیکردم اینهمه غریب باشه دلم برای خیلی چیزها تنگه میخوام تا اخرین لحظه دل تنگی تااخرین نقطه بودن وتاته مانده ی زمان بنویسم اونقدر که تمام شنها ی زمان تموم بشه وزمان دار بگه همه ایست وقت تمام .؛ اگر بخوام تا اونروزبنویسم فقط چشمامو می بندم ودست روی قلبم میذارم وبه یادمیارم تمام جراحات قلب کوچیکمو, به یاد میارم تمام اندوه درونمو ؛همه سالهای دور از مجبت بودن همه, سالهای دورازانتظار بودن وتمام لحظات دلهره, همه موجوداتی که برای من ودلمو تصمیم گرفتند؛ همه حرفها سخنها دلم نمیخواد از همه اونها بنویسم ولی میدونم ! نه امرتات! نه این حرفها نه این حرفهاش دیگه هیچ کدوم هیچ ارزشی نداره برای خودم که ندارند خود من ! من مردم سالها پیش همون شب دردناک تو یک گوشه اززمین لحظه ای که زمان به سرعت دوید برای نابود کردنم وقتی به برج رسید صدای دنگ دنگش گوشمو کر کرد ودراون لحظه من هاج واج ازاین مصیبت ازاین خیانت موندم ساکت وخاموش سالهاست خاموشم هر چندبا تیک تاک ساعت مچی خواستم دوباره بلند بشم وحرکت کنم ولی الان فهمیدم تنها خواستم ادای زنده هارو دربیارم وزنده باشم امرتات دیگه هیچی نمیخواد وهیچ کسی رو نداره اره من مردم ومن دیگه نمیذارم کسی تو زندگیم پا بذاره من نمیذارم تقدیرشوم دوباره برام تصمیم بگیره اره تو هم دیگه نیا حالا که رفتیو حتی پشت سرت هم نگاه نکردی تا ببینی چی جا گذاشتی برو تو که با خدای من در جنگی ونه تو که با فرهنگ وقلب من در جنگی ولعنت بر من لعنت بر من که هیچ وقت عاشق نشدم وزمانیکه معشوق بودم لایق عشق نشدم ولعنت به تو وامثال تو که اخرین دونه از شنهای زمانو برام تلخ عین زهر کردین وباعث شدین ارزو کنم دنیام تموم بشه مثل لحظه ای که دستهامو باز میکنم تا راننده چند تا سکه بندازه کف دستم وحقمو میگرم .............!!!!! مثل لحظه ای که .......








به نام رب مهدی موعود
دوستان گلم سلام این پست رو به سفارش حاج یوسف سعادتی! میذارم

چند روزدیگه میلاد منجی عالم بشریته من نمیخوام زیاد بنویسم ولی یک چیزی همیشه ذهنمو مشغول کرده
دوستان عزیز من شنیدم ازبابا بزرگم که شکایت هر عصر رو به امام اون عصر برای دادستانی میبرن ومنم
شکایت نامه ای برای دادستانی برده ام ومنتظر جواب شکایت ونامه خودم هستم از همه دوستانم خواهش میکنم برام دعا کنین تا اقای عزیز تا دادگر بزرگ فقط یک بار شکایت نامه منو بخونه شکایت منو هیچ دادگاهی قبول نکردو هیچ قاضی نمیخونه الان تب کردم تنم میسوزه نه از غم بلکه از ترس ! ترس رانده شدن دوستان برام دعا کنین تا جواب دادخواستمو بگیرم اهای مردم دنیا او خواهد امد

ومن ا... التوفیق



شده وقت وعده من وتو ای نگار دلم با وفا مهدی

 

دلم خواهد همره تو شوم تا دیار ال عبا مهدی

 

بگیری دست مرا ببری تا قدمگاه کوثرنیلی

 

مرا دران کوچه های خفا با غمت سازی اشنا مهدی

 

سحرخیز تربت مادر اذان گوی غربت حیدر 

 

 یا اباالصالح یا ابالصالح 

 

شده وقت وعده من وتو در عزای پهلوی بشکسته

 

شده تصویر دو چشم ترت روی نیلی ابروی بشکسته

 

کرم کردی تا که غم بشوم گرمی بزم ماتم زهرا

 

گرفتی دست مرا به خدا تو به دست وبازوی بشکسته 

 

بگو هستی در کجا مهدی  به جان زهرا بیا مهدی

 

 یا اباالصالح یا ابالصالح 

 

 

 شده وقت ووعده من وتو دل گرفتارروی ماهت شد

 

اسیر ان خال هاشمی ومستمند یک نیم نگاه تو

 

کدامین صحرا تو خیمه زدی تا که آواره سوی ان باشم

 

گدای دل خسته را بنگر سائل خاک خیمه گاهت شد

 

اسیر دردم نما مهدی بیابان گردم نما مهدی

 

یا اباالصالح یا ابالصالح

 

شده وقت ووعده من وتو  کی شود یارم ازسفرایی

 

سحرخیزی کعبه دل من شمع محفل من کی زدرائی

 

یه گرمی دست با کرمت اشنایم کن مبطلایم کن

 

به پیش چشم گدای درت میشود ایا جلوه گر ایی

 

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387 21:34 توسط امرتات |

 { چشمانم را بنگر

خواهی دید

که برایم چه معنایی می دهی

قلبت را جستجو کن

روحت را جستجو کن

و آنگاه که مرا آنجا یافتی

دیگر نخواهی گشت

نگو ارزش سعی کردن ندارد

نمی توانی به من بگویی ارزش مردن ندارد

می دانی که حقیقت دارد

هر چه می کنم

برای تو می کنم

 

قلبم را جستجو کن

آنجا جایی برای پنهان کردن نیست

می دانی که حقیقت دارد

هر چه می کنم

برای تو می کنم

عشقی همچون عشق تو نیست

و هیچکس نمی تواند بیشترش را بدهد

هیچ جایی وجود ندارد

مگر اینکه تو آنجا باشی

همیشه از اول تا آخر

نگو ارزش سعی کردن ندارد

نمی توانم جلویش را بگیرم

بیش از این چیزی نمی خواهم

برایت می جنگم

برایت می میرم

برایت بر روی سیم راه می روم

برایت می میرم

 گریه کنی اگر که آفتاب را از دست داده ای ستارگان را نیز

از دست بخواهی داد

ماهی در آب خاموش است و چارپا بر خاک هیاهو می کند و

پرنده در آسمان آواز می خواند

ادمی اما

 خاموشی دریا و هیاهوی خاک و موسیقی آسمان را با خود دارد

تو را سپاس می دارم که هیچ یک از چرخهای نیرو نیستم اما

با آفریدگان زنده ئی که چرخ

نیرو آنان را در هم می شکند یگانه ام.

آنگاه که کامکاران به عنایت خدائی می بالند خدا شرمگین می شود.

مرغی که ماهی را به هوا می برد خیال می کند دارد به او محبت می کند .

ممکن از 'نا ممکن' می پرسد 'خانه ات کجاست ' پاسخ می دهد در رویاهای یک نا توان .

انسان بدتر از حیوان است وقتی که حیوان است. 

 به کردار غریبان به ساحل تو آمدم به کردار میهمان در خانه ات ماندم و چون دوست

خانه ات را ترک می کنم.  

ای زمین

هنگامی در این جهان زندگی می کنیم که دوستش بداریم .

بگذار مردگان را نا میرندگی شهرت با شد و زندگان را جاویدی عشق.

جهان هنگامی انسان را دوست می داشت که او لبخند می زد آنگاه که خندید جهان از او بیمناک شد

می خواهم واپسین سخنم این باشد که به عشق تو ایمان دارم.}

   "رابیندرانات تا گور"

 

جمعه ها

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

 چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

ز ابتدای هفته من به جمعه چشم بسته ام

  دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی

خلیل اتشین سخن تبر به دوش بت شکن

 خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

سفره دلم خالی از عشق تو مباد دیده بارانیم
خالی از یادت مباد .

مو هایم همه سپید شد

از وقتی که به آسیاب عشق تو رسیدم

تمام شعرها و آوازهایم را

بابت اجاره قلبت دادم

چشمهای خیسم را

به لانه پرستوهای کوچ کرده  آویختم

تا شاید

قاصدکی از دور خبر بازگشت تو را برایم به ارمغان بیاورد

دعا از دست من خسته شد

و اجابت از دست من می گریزد

و گر نه

اینهمه نذر که من به ساق سیمین ستاره ها در دامن پر چین شبها

دخیل بسته ام

تو را نیمه شبی

 به من باز می گرداند

فرشته ها غمگین به من می نگرند و سر در بالهایشان فرو می کنند

خدا عاشقانه به اشکهایم لبخند می زند

اما اما

اما از هیچ کس کاری بر نمی آید

همه چیز را به من می دهند

جز تو را !!!!! 

تو را قسم به این همه اشفتگی و دلدادگی برگرد !!!

سلام دوستان خوبم از همه شما ممنونم بهم سرمیزنید این مطالب از دوست خوبم  حاج رضاست 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387 16:13 توسط امرتات |

 

سلام

 تمام اندوهم را در انگشتانم ودر ذهنم میریزم تا انچه را میخوام برام بنویسه تا شاید به فاصله غربت شفق وفلق  من هم اسوده بشم دیروز لحظه زایش بود زایش موجودی از تبار درد دیروز به گمانم شادی نهفته ای دردرونم بود شادی که وادار به زیباترین رقصم میکرد شادی  که منو تکون میداد وامواجش زخم دلمو قلقلک میداد وچرکینش میکرد زخم بودن وخواستن زخم نداشتن زخم دیدنها وندیدنها دیروز ارزویم پایان بود پایان بر هر انچه به نام زندگیست ..................!پایان بر هر چه به نام انتظار وتلخ کامی ! گاهی وقتها که فکر میکنم درونم میسوزه و بوی خاکستر مشاممو ازار میده فکر اینکه چطور میشه در لباس گوسفندی گرگ درنده شد وچطور میشه ظلمی کرد بدون لحظه ای اندیشیدن ! گاهی وقتها معنای خیلی چیزها رو نمیفهمم ومجبور به سکوتم یکی از دوستام گفته بود در لحظات سختی خاموش باش تا ببینی خدا هم حرفی برای گفتن داره !ومن نیز فکر میکنم به سخن خدا تا ببینم این سخن خدا چه خواهد بود زمانی که تو نفهمیدی ونمیفهمی روح بکر من ارزشی بیش از جسم بکر من داشته جسمی که هر موجودی حتی به یاغیگیری میتواند ان را تصاحب کند ولی دنیای بی وحد ومرز اندیشه واحساسم را هرگز مگر انکه که بخواهم وبجنگد وفاتح شود تا بتواند تک تک وجودم را تصاحب کند

  من هنوز در فکر سعادتم !

سعادتی که باعث میشه به ادم بودنت شک کنم سعادتی که فقط یک پوزخند میتونم بهش بزنم چون اون سعادت نیست شنیده بودم تکرار احمقانه ها احمقترین کارهاست  ومن ترسم از تکرار احمقانه های تو بود وهر لحظه فکرمیکردم چطور میتونم کمکت کنم ودر نهایت محبت بی اندازه من تو رو به گمان بد انداخت این یکی از ویژگی های ادمی ست که هرگزمعنای محبت را نفهمد وتوهم ادمی بیش نبودی ازرفتنت نه خشنودم نه غمگین رفتنت درسرنوشتم امری  بود بدیهی وماندنت بعید! وهر دواینو میدونستیم اما امدنت اشتباهی  بود که من ان را مرتکب شدم چرا که لحظه ای ازسرنوشت وتقدیر خود غافل شدم ازمسیر خود که همیشه وهمگام من است  تولد معنای غریبی نیست حس پنهانی نیست واما مرگ روشنتر است   به روشنی همان ستاره که نخستین بار تو نشانم دادی روشنتراز همان ستاره ای که تقدیم من کردی اما ستاره ات هم دروغی بیش نبود واین سعادتی برای تو بود ! به روشنی کلامت که من ناگفته تو میدانی وبه روشنی اشفتیگت برای هرچه سریعتر رفتنت  ازاین اشفتگی خنده ام گرفته بود میدانستم تو از من برای رسیدن به سعادت فرارمیکنی ومن اکنون تمام ارزویم رسیدن تو به سعادت است سعادتی که تو انرا در کلام ودر نگاه دیگران ودر تحسین و در تفکرانان جستجو میکنی سعادتی که قابیل ازپدر وهمسر از نوح نبی نتوانست بگیرد وتو  به گمان خود در پی انی ان هم ازمیان انسیانی از جنس خود 

  خواجه نصر الدین طوسی از یکی از شاگردان خود میپرسد تو میدانی چرا جماعت مسلمان از هر جماعی بیشتر گناه میکنند با اینکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگ منش میدانند شاگرد جواب داد من شاگرد شما هستم و بسیار شادمان میشوم ندانسته ای را بدانم خواجه گفت من بسیار سفر کردم و از شرق تا غرب را و ادیان مختلفی دیدم از بودا در خاور تا مانی در باختر زمین و دیدم که همانا پیروان چه نکو زندگی میکنند و ان ها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خود شناسی می دانند و معتقدند ان که خود بشناسد وجدان خود را بیدار کند و نیازی به جزییات اخلاقی چون مسلمانان ندارد اما عیب اخلاق مسلمانان چیست؟ در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی میدهند ان فرمان اما و اگر دارد در اسلام میگوییند دروغ نگو ولی دروغ به دشمنان اسلام باکی نیست غیبت نکن اما غیبت انسان بد کار را باکی نیست قتل نکن اما قتل نامسلمان باکی نیست تجاورز نکن اما تجاوز به نا مسلمانان باکی نیست و این اماها مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نامسلمان و بد کار میداند و به خود اجازه هر پستی و عمل زشتی را میدهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان میبیند و راز پستی و نابخردی مسلمانان در ان است

 

ومن اکنون در پی دینی ام که در ان

انسانیت باشد نه سعادت

 دینی که حجاب اندیشه باشد نه تن

 دینی که در ان مروت باشد نه مردانگی

 



 

شب!

شب در كارنامه سياه زندگي اش چه كرده است ،كه افتخار گرفتن اين همه ستاره را دارد... .!

شايد آن روز كه سهراب نوشت:
"تا شقايق هست، زندگي بايد كرد... ."
خبر از دل پر درد گل ياس نداشت!
بايد اينطور نوشت:
هر گلي هم باشي ، چه شقايق،چه گل پيچك و ياس زندگي اجبار است... .!



مهر چون از حد
بگذرد

ابله خیال با طل میکند

+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 13:9 توسط امرتات |

می دانم خوب هم می دانم !
انگونه که می خواهیم نیستم
تو را من چنان می نگرم
که انسان خدا را
همیشه زیبا و توانا و تو گاه چنان می نگری که شرمسار از داشتنم می شوم
چنانچه چون دود می پیچم و اه می شوم
. می دانی خوب هم می دانی !
تو اخرین وسوسه برای بودنم هستی تو اخرین شعبدک خدا برای ماندنم شده ای
می دانی و می دانم !
که گاه چنان دوری که تجسم خطوطت تفریح ساعتهایم می شود
و گاه چنان نزدیک که خودم هستی!


به تو که مرا تشنه پرواز کردی و بالهایم را قیچی کردی ‍مرا با دفتر کهنه شعرم ما نوس کردی و کلمه کلمه آن را سا نسور کردی.
قلکم را می شکنم
تند تند پولهایم را می شمارم
پا برهنه وسط حیاط می ایم
پولهایم را به آسمان هدیه می دهم
تا ستاره تو را کنار ستاره من بگذارند
حالا ستاره هایمان جفتند اما نمی
دانم چرا بر نمی گردی؟


! برای او که می گفت : هرگز ترکم نمی کند !
سه حرف از نامم با هفت حرف اسم تو مشترک بود
اما چه کسی می دانست
که رسیدن به تو ! هفت خوان رستم دارد
هفت سفر الهی در پیش و
در پایان این همه هفت مقدس
و در پایان هر هفت روز هفته
به نقطه تردید ماندن می رسم
حالا که باورم شده دیگر بر نمی گردی
معنای هفت را گم کرده ام !


مادرم می گفت : دوست بدارم و عا شق با شم
. اما نگفت: عاقبت دوستی بره و گرگ را !
گفته بود بر می گردم !
و در این ثانیه های کبود
مرثیه پاییز حکایتی اشکار است
بر خزان لحظاتم عزیز ماندنی در یادم
دیگر نیامدنت افسانه ای شده است
و بازگشتت امیدی محا ل
تو گفته بودی :
بر می گردم تو را به جان این لحظات فرسوده بر گرد .ی حاج  رضا

+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 13:4 توسط امرتات |

سلام 

دیگه میدونم با کی حرف بزنم  با دل صبورم با دل مهربونم 

دل عزیزم  دل فداکارم  میدونی چند روزدیگه تولدمه  ! اصلا حال وحوصله شو ندارم   حیف یک پیرهن دیگه که اونم پاره شد دارم 22 پیرهنو  می پوشم  ولی امسال کسی برای میلاد من گلی نمیفرسته  قلبی برای تولدم شاد نمیشه   وبودنم  برای کسی مفهوم نداره   !دلخور نشو  میدونم تو دوستم داری تو قلب منی ودروجود منی  تو برای من میطپی ومن برای تو زنده ام ولی دلم میخواست  یکی باشه تا براش بودنم مهم باشه من
برای تولدم  هیچی نمیخوام  ولی پیرهنی ازرنگ شادی  ؛دل با محبت ؛
                                                       من نمیخوام  جنس بلور رو ای کاش ....

+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387 1:2 توسط امرتات |




نه جهان زيباست،

نه عدل و دادي برپاست.

كاش كسي كه بايد زودتر....




چه سبك مي شود شانه هايم

وقتي

به ياد مي آورم چيزي براي ياد آوري ندارم!!


خودمان نیز به خودمان دروغ می گوییم و این یعنی..!

ما آبستنيم!

در اندرون ما كودكي زار مي زند!

دستان كوچكي از اندرون

دل و روده ما را چنگ مي زند!

كتمان كنيد چون عروسان_ نو شكم_ بي خدا،

اما اين يكي جز با مرگ زائو كورتاژ نمي شود.
(حسين پناهي)

ـ ميشه يه رابطه رو كشت؟

ـ چه آسون!!

 ـ ..

وچه  اسون دارم خاموش میشم وساکت مثل فانوس شب !
چه اروم وبی صدا دارم خفه میشم !
میخوام فریاد بزنم  ؛بنویسم ؛ولی از وقتی فهمیدم ودیدم وباور کردم
که میشه یک رابطه رو به اسونی
کشت  
حالم از حرف زدن به هم میخوره
 چی بگم  ؟به کی بگم ؟ به کی بگم ؟
 این داره منو میسوزوونه  ,!به کی بگم ؟
هنوزم دلم مثل یه مرد کهنه کار مثل یه عاشق پشتم وایستاده وهر وقت کم میارم دست میندازه دور گردنم ودست گرمش تو دستمه
هنوزم وقتی میخوام  تو دل شب توی تاریکی کمین کرده  پشت مهتاب  اشک بریزم سرمو میذاره روی شونش واشکهام رو پاک میکنه وبا تار زلفم بازی میکنه ومیگه حرف بزن
امرتات بگو من سنگ صبورتم من صدای گریه هاتو می شنوم ازراه دورم
بگو با من هرچی میخوای بگی  سکوت نکن
 ومن نمیتونم بگم
 میشه به سادگی تو رو کشت وروی رابطه پا گذاشت
واشک میریزم واون هنوز صدای شکستنشو ازمن پنهون میکنه تا من ....
 دل مهربونم , پاکم ,صادقم یادت باشه خاطرت اگر تنها شد طلب عشق زهربی سرو پائی نکن
تنها موندن بهترازگدائی محبت اونم ازکسی هست که بوئی از محبت نبرده و
راحت تونسته روخیلی  چیزها پا بذاره  
تلخ ها را كه به خوردم دادید
اين بار چه خوابي برايم ديده اید كه
هـِـي لبخندهاي شيرين تحويلم مي دهيد.





+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387 1:11 توسط امرتات |

X

چرا کلاغه به خونش نرسید ؟


هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده
با ستاره آشنا نبوده ­ام

روی خاک ایستاده ام

تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


Categories

تلخ نوشته
دور وبرها
بزرگان


Links

خدمات وبلاگ نويسان
زخمی
ناشناس
مشق شب
جنبه داری بیا تو
سه الف
خواهش دوباره
دیگه دیدنم محاله
کافه پسرک
مرداشوب
درد
زندگی به سبک تو
وجودم تنها یک حرف است
چشمانم برا ی تو
خبر جدید
فال روز
عکاشه
سپنتا
باران
مارمولک ها نمیمیرند
هیچکس
فصل تازه
بیقراری های یک زن
شاسکول ها به بهشت نمی روند
غم یا شادی ؟
میرملنگ
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
خدایی که گدایی کرد
ضامن اهو
ضامن اهو
دختر هرزه
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها: