تبليغاتX
آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

بچه كه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم

نهايت هر چيز همان 10 تا بود

از بابا بستني مي خواستم 10 تا مي خواستم

مامانو 10 تا دوست داشتم

خلاصه دنيا همين 10 تا بود

و اين 10 تا خيلي قشنگ بود

ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟

نهايت دوست داشتن چقدره ؟

انگار خيلي حريص شدم 10 تا هم كفافمو نمي ده ...!

اما مي خوام بگم دوستت دارم

مي دوني چقدر ؟

به اندازه ي همون 10 تاي بچگي

اینو  تاحالا ۱۰۰جا دیدم ولی  وقتی میخونم یادتو میفتم واحساس میکنم یعنی همه

به دروغ میگن و۱۰تاشون دروغه  ؟؟امشب دلم میخواد تا خود صبح بنویسم  غم عجیبی رو دلم نشسته  یه غم بزرگ  که با نوشتن تموم نمیشه ودلم میخواد با من تموم بشه ناامید نیستم به خدا نیستم !!!!فقط درمونده ام  همین ............

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387 0:7 توسط امرتات |

 

 می دانم چرا همه می خواهند،


طناب ِ امیدم را


از بام آمدنت ببرند!


می گویند،


باید تو می رفتی تا من شاعر شوم!


عقوبتِ تکلم این همه ترانه را،


تقدیر می نامند!


حالا مدتی ست که می دانم،


اکثر این چله نشین ها چرند می گویند!


آخر از کجای کجاوه ی کج کوله جهان کم می اید،


اگر تو از راه دور ِ دریا برگردی؟


آنوقت دیگر شاعر بودنم چه اهمیتی دارد؟


همین نگاه نمناک


همین قلب ِ بی قرار


جای هزار غزل عاشقانه را می گیرد !


می رویم بالای بام ِ بوسه می نشینیم


و ترانه به هم تعارف می کنیم!


در باران زیر سایه ی هم پناه می گیریم!


تازه می شود بالای تمام ِ ابرهای بارانی نشست!


تا ستاره شناسان


کهکشان ِ دیگری را در آسمان کشف کنند!


به چی می خندی؟


یادت هست که همیشه،


از خندیدن ِ دیگران


بر چکامه های پُر «چرا» یم دلگیر می شدم؟


اما تو بخند!


تمام ترانه ها فدای یک تبسمت!


حالا برای همه می نویسم که آمدی


و سبزه ی صدایت در گلدان ِ سکوتم سبز شد!


می نویسم که دستهاي سرد ِ مرا،


در زيرِ این همه تازیانه گرفتی!


می نویسم که...


بیدار شو دل ِ رؤیا باف!


بیدار شو!؟؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387 0:1 توسط امرتات |

 

شاید بشه یک روزی بلاخره به یک نحوی نوشت از اون چیزی که دلخواهته

شاید بشه یک روزی از اون چیزی که ذره ذره مثل خوره  روحتو میخوره حرف زد

ولی به چه قیمت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شایدم بشه یک روزی حرف زد به هر قیمتی  حتی ارزان فروشی!!!!

اره !حتی اگه تو بازار سیاه فروشان به چوب حراجت بزنند ویا حرفهات ته مونده غرورتو جرینگ جرینگ بشکنه 

ویا اگه تو باز هم بیای وفقط پوزخندی بزنی  .....

ولی به هرحال گفت :تمام اون چیزی که روزگاری نه چندان کم بازیچه ذهن وعادت  نقش بسته اون بوده

شایدم حرف زد بدون ترس قیمت !!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387 23:57 توسط امرتات |

قدم اول

قدم دوم

ارام

ارام

قدم چهارم

قدم...........

خیره  ماندم

به هستی نیستی ام

به شک یقینی ام

وناگهان

چه سریع

قدم هایم رسید یه هزار

فرار از ماندن و

و.........


خواهم  شدن  به میکده گریان ودادخواه ه ه ه ه ه  

شاید خلاص من مگر انجا شود 

ای جان حدیث ما با دلدار بگوووووووووو

 لیکن چنان نگو که صبا راخبر شود

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387 0:39 توسط امرتات |

خدا .........

خدابود

ومن بودم

وتوبودی ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه نبودی !

تنها بودم

تنهای تنها

با دردانه عشقت ....

با علت غرورت...

سربرگوشه سنگش گذاشتم و

تلخ گریستم

گوش داشتم تا اونیز بگوید بلند شو ملحد

ولی ...

سکوت بود

سکوت ...........

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387 0:22 توسط امرتات |

 

خدایا ارزو میکنم ازغصه کسانی که باعث غصه اونها شدم بمیرم

خدایا من به کی بگم درد من جامه وچکامه نیستند تا به رشته سخن دراورم

جامه نیستند تا زتن دراورم

اینها نوشتم تا بدونی غم تو غم منم هست ولی چه کنم ....................؟؟

اگه بدبینم اگه بدم اگه قدر محبت نمیدونم

اگر اگر اگر ........

منم دلم میخواد بنویسم از زیبائی های دنیا منم دوست دارم بگم محبت خوبه

ولی با جرات میگم دروغه دروغه

پس دنیامو بهم نزن

دیگه اززندگی سیرم دنیا دنیا

دعا کن تا من بمیرم دنیا دنیا


+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387 0:20 توسط امرتات |

من که هنوز فراموش نکرده ام تمام کوچه های سرد بیرحمی را

من که هنوز عرق شرم ترحم را فراموش نکردم

من که هنوز بوی تعفن تحقیر را فراموش نکرده ام

من که ...........

من که هنوز فریب را فراموش نکرده ام

من که هنوز سیاه کاری هارا فراموش نکرده ام

ومن ......

هنوز تو را فراموش نکرده ام

پس چگونه ....

ای که یادم تو را فراموش

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387 0:11 توسط امرتات |

امروز

امروز ................

امروز دستهام دارزترازپاهام بودند

 امروز همه غمهای دلمو سپردم به دستهام وناگهان

ناگهان ..............

دیدم ..........

دستام به زمین خورد

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387 17:30 توسط امرتات |

لحظه های با توبودن لحظه های خوب بودن

با توبودن ازتوگفتن درکنارتونشستن شعربیداری سرودن

مثل برگی صاف ساده زیرنامهری دوران

باتمام عشق واحساس دامن پاکت گرفتن

همچوبلبل عاشقانه زیرچترگل نشستن

دست دردستت نهادن تا کرانها پرگشودن

ازبرای با توبودن ساکن میخانه گشتن

شعرحافظ حفظ کردن گنج آزادی گرفتن

درزمستان جدایی در کنارت ذوب گشتن

مثل باران ذره ذره جذب گشتن نرم بودن سروگشتن

ازکمان ابروانت مثل پیکان پرکشیدن

دیدگانت را به مستی جام سر مستی نمودن

همچو ابراهیم بودن ازجهانی دست شستن

همچو موسی همچو عیسی همچودریا صاف بودن

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                (مرتضی آقائیان)

سالها دل طلب ساحل دریا می کرد

واندرین موج بلا خواهش بی جا می کرد

ازکسی کز دل او لحظه ای آگاه نبود

واندران صفحه دل رسم سریا می کرد

به وفا  داری من لحظه ای اگاه نبود

چون برفتم گله از این دل شیدامی کرد

پاکترین لحظه ی من فکرتماشایش بود

انقدرمست شدم مست که مستم می کرد

مثل بلبل که سراپا همه شوراست ونوا

انقدرشعرسرودم که رهایم می کرد

 سالهایی  که جنون گرمی ایامم بود

عاقلی   نقل این بازی دوران می کرد

لحظه ای چشم گشودم ولی ای کاش دمی

قافله ی بی خبری ترک نیستان می کرد

            مرتضی آقائیان


+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387 0:37 توسط امرتات |

من آمده ام به نمایندگی از این طبقه تحصیل کرده بی دین

نه تنها بی دین و بیگانه با دین شما.

بلکه بیزار از دین و عقده دار نسبت به مذهب و فراری

که به هر مکتبی

به هر شعاری و به هر فلسفه دیگری متوسل می شود

و پناه می برد از ترس مذهب شما!

فریاد بزنم من هم طالب دینم اما نه دینی که به تو اجازه دروغ وریا بدهد وبه من نه !

نه دیننی که اجازه بی بند وباری بدهد واوای برابری سر دهد واما تهمت برمن را روا دارد

من از سوی کسانی امدم که تشنه دین و حقیقت اند من ازسوی ابلیس نیستم

من مسلمانم قبله ام گل سرخ سجاده ام نور است اما مذهب دیگر مذهب تو نیست

نامم را پدرم و نام خانادگیم را جدم ووطنم را مادرم بگزید ولی مذهبم را نه؟!!! من به تو ونه به هیچ کسی اجازه نخواهم داد

راهم را انتخاب کنند من سرسپرده تو وامثال تو که در افکار وتوهمی بیش نیستید ودر دنیائی ساختگی و شیشه ای

سیر میکنید اجازه نخواهم داد خدای مرا بگزینید

مذهب من مذهب ادمیت وانسانیت هست مذهب من مذهب یکرنگیست درمذهب من خلاف گفته نتوان کرد ونتوان رفت

درمذهب من دستور به یکرنگی نیست !یکرنگی ومساوات اصل ان است واصل بر ماندن است مکتب من زیباست وزیبا میبیند چراکه خدای ما دراین

مکتب زیباست خدای ما خدای مهربانیست که .....

 

 

!!!!!!!!نويسم!!!!!!!!!!قابل توجه اونايي كه ميگن من واسه كسي مي

 

به دوستان بگوييد من هيچكسي را دوست ندارم.

بگوييد اينقدر تهمت ناروا نزنند

بگوييد من نه دل باخته ام

نه عاشق

بگوييد من فقط مي نويسم.

حالا براي كه؟؟؟؟ براي هيچكس.

بگوييد اينها فقط نوشته هاي ذهنم است.

ذهني براي هيچكس

ذهنی برای ماندن ویا شاید برای رفتن

یانه

ذهنی برای بخشش

بخشش تمام اندوه

اینها فقط نوشته ذهن من است وبس


گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست میرود

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود...

اما اینوتوبدون

از باغ می برند تاچراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

بدون زندگی همیشه سیاه نیست

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387 0:35 توسط امرتات |

X

چرا کلاغه به خونش نرسید ؟


هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده
با ستاره آشنا نبوده ­ام

روی خاک ایستاده ام

تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


Categories

تلخ نوشته
دور وبرها
بزرگان


Links

خدمات وبلاگ نويسان
زخمی
ناشناس
مشق شب
جنبه داری بیا تو
سه الف
خواهش دوباره
دیگه دیدنم محاله
کافه پسرک
مرداشوب
درد
زندگی به سبک تو
وجودم تنها یک حرف است
چشمانم برا ی تو
خبر جدید
فال روز
عکاشه
سپنتا
باران
مارمولک ها نمیمیرند
هیچکس
فصل تازه
بیقراری های یک زن
شاسکول ها به بهشت نمی روند
غم یا شادی ؟
میرملنگ
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
خدایی که گدایی کرد
ضامن اهو
ضامن اهو
دختر هرزه
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها: