|
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو كنی؟ چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي ... و حتي يك بار هم نپرسيدي چراچشم هايت هميشه باراني است؟ خدایا من دوستانی دارم که غمگینتر از ان هستند من بتوانم ارامشان کنم خدایا ......... جواب چراهاشونو خودت بده + نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387 0:35 توسط امرتات |
یکی به دادم برسه نمیتونم بنویسم ازنوشتم بدم میاد واقعا کی ازرو نوشته هام میتونه بفهمه چی میگم + نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387 0:52 توسط امرتات |
چه کسی میداند که کوه غم بر دوش دارم چه کسی میداند که من داغ سنگین بر دل دارم مظلومانه بگویم محبوبم روزگاریست ؛ روزگار بس غمگین دارم هوای دلم ابری ودیده ام بارانیست اما باز بر عشق امید دارم این مطلبو نه چندان زود کاملش + نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387 1:15 توسط امرتات |
سلام عزیز نازنینم ! شنیدم داری اماده میشی بری خونه جدیدت !مبارکه , انشاا... به سلامتی ولی ؛فقط یه بار بهم بگو چرا ؟ چطور دلت اومد ؟ من که تنهات نذاشتم ؟گذاشتم ! کدوم شبی بدون یادتو چشم بستم؟ اره میدونم تو فکر کردی من رفتم برای همیشه ولی نفهمیدی طاقت غصه تو رو ندارم ومجبورم تو رو برونم تو نفهمیدی وقتی دل مهربونتو میشکستند ؛ تو چشمهات نگاه میکردم ومی دیدم چطور ذره ذره اب شدنتو ؛میمردم و ازشرم نمیدونستم چکارکنم ؟ تو نمیدونی وقتی شنیدم رفتی پی عشق تازه ! از اون روز دست به اسمونم که خدا نکنه بازغم رو دلش بشینه خدا نکنه دوباره دلشو بشکونن ولی اخه من چیکارکنم بگو چیکارکنم ؟ گرمی دستهای تورو دیگه هیچ دستی نداره گرمی اغوش تورو دیگه هیچ اغوشی نداره میفهمی من چی میگم بگو شبها با کی حرف بزنم ؟ به کی بگم که ادمها اذیتم کردند چرا نمیپرسی تو این چند مدت کی ازم پرسیده چته ؟ چرا خون گریه میکنی ؟ چرا کسی نمیپرسه این عروسک گنده برای چی همیشه بغلته ؟ تو بپرس تا بهت بگم نکنه تو هم میگی به جهنم برو گم شو! بپرس تا بگم ؟!!!! بگم که ازوقتی رفتی من هروقت دلم برات ذره ذره تنگ میشه عروسک خوشگله ی تو رو میگیرم بغلم یادته میخندیدی میگفتی......... خانومم اخه خودتو ببین بعد عروسک بزرگ بردار ............. اره میخوابم بغل عروسکم وباهاش حرف میزنم بهش میگم !هرشب میگم چرا ؟ از اون میپرسم چرا ؟ مگه چیکارکردم ؟ بعد دلم میخواد سر همه داد بزنم سر خداسر تو سر پدرم سر خودم چرا ؟ چرا ؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا همه ساکتند ؟ خوب تو رفتی برای همینه............... دیگه هیچ کسی نمیگه کجاست ؟کیه؟ نه !!!! نازنیننم برو به سلامت نازنینم دیروز نمیدونی چه هق هق گریه کردم وقتی .............. + نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387 12:26 توسط امرتات |
امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....! یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو ! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم .... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !! "فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ... یاد نخواهم گرفت که چگونه حلقه مهرت از بند انگشتانم بیرون بیاورم یادنخواهم گرفت چگونه بینامت سر کنم یادم نمیرود فکرکردن به تو بوی لجن میدهد ومن شنا کردن درلجنزار تو را عاشقانه دوست دارم این مطلب بالارو از شاپرک قصه ها گرفتم وکاملش کردم شاپرک بال نزنی بیای نیشم بزنی ؟ + نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387 23:34 توسط امرتات |
داشتم فکر میکردم که فکرامو بنویسم مثل گذشته ولی دیدم چه رسوائی به بارمیاره این دل ونوشته اگه بیاد رووصفحه دلم ازهرچی نوشتنه خسته شده تنم از هر چی حادثه خسته شده ولبم ازهرچی لبخنده خسته شده دیگه نمیخوام بنویسم یعنی اون سایه رو دلم نمیذاره همش یه چیزی ته دلم میگه تو بهم فکر کردی وسراغم اومدی همش یه چیزی میگه اومدی ورد پای تو مونده همین جاها ومن هرروزمیام تا بازرد پاتو ببینم ولی .... چرا رفتی ؟ چرا اومدی ؟ من هنوزومن هنوزومن هنوز وسالیان سال هم با هنوزم خواهم ماند که چرا ؟ مگه نگفته بودی که نخواهی رفت مگربامن ومن هنوز ........ ....... ........... یک بهت عجیب یه بغض کهنه یه تن خسته یه قلب .... نمیدونم ازچی مینویسم؟ ازکی بنویسم ! از تو که رفتی ومن الان لحظه به لحظه به خند هات فکرمیکنم وبا خنده هات می خندم نه دیگه نه بسه هر چی دربه دری کشید م میخوام تنها باشم تنهای تنها راستی میدونی ارزوم چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاعرباشم وخوب شعربگم ارزوم اینه نوازنده باشم وخوب بنوازم تا بلکه ذره ای از غم دلم کم بشه خوب شد رفتی بودنت با من اشتباه محض بود ............ + نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387 15:2 توسط امرتات |
|
| |||||