تبليغاتX
آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

چتر  برای چه ؟خیال تر مگر  چتر میخواهد ؟

اخرین   نوشته  دراخرین روز سال

با نم نمای غربت 

      با  جامونده غمهام

            وبه یادتو وبرای تو

  ای کاش  امروز اون روز خدا بود !

   محشر کبری رو میگم ..........!!!!!!
دلم میخواست  همه غمهامو وهر چی که تو دلم

سنگینی کرده هر چی که  باعث شده

بین بودن ونبودن  بین موندن ونموندهام

وبین شک ویقین  دستو پا بزنم

رو بریزم تو گونی وببرم  پای محکمه

            برای اجرای عدالت !

میخواستم ببینم کی مقصره ؟

  کی مقصره که این همه  سنگینی داره تو رو هم ازمن میگیره

  همه ترسم شده این نتونی طاقت بیاری

حق هم داری
...............

عزیز نازنینم

تمامی احساسم را کشتند  تمامی  محبتم را

من برای تو وماندنت

 دست بر حلق  افکارم میکنم  وتمامی ان

 را از دهان جبر بیرون میریزم

       تا تو بمانی !

 چطور است ؟؟؟؟؟؟؟؟

تنها تو بمان


عید پیشاپیش مبارک   از همه دوستان خوبم ممنونم که نظراتشون مشوق وراهنمای من بود 

محبوب ؛داوود؛ رسول ؛یونس و زن روز وشاپری قصه ها وترنم وهمه دوستای گلم 



+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387 15:43 توسط امرتات |

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387 23:45 توسط امرتات |

هی نپرس ..........

تا هی سکوت کنم

چیزی از من بیرون نخواهی کشید

کلید زنگ زده ای که دادند به قلب من نمیخورد

به خدا خودم هم دیگر

رمزاین سکوت را ازیاد برده ام

افتابگردانها رابه جای افتاب گذاشتم

کفشهایم را به جای راه

میتوانم هفت سین را هم به جای بهارم بگذارم

اما جای خالی تو را فقط باران پرمی کند

فقط باران ............

پس تو بمان





قلبیم قره قازان دیر

دیلیم عرضه یازاندیر

باغلاما بل فلک

فلک پرگار پوزان دیر




+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387 23:18 توسط امرتات |

به نام او به نام هستی گستر...

من امشب با کوله باری ازغم با دستانی لرزان با قلبی اکنده از درد سخن میگوی.م من امشب نه ازنهایت شب بلکه زنهایت درد حرف میزنم. ازنهایت دردی که لحظه به لحظه اتیش به جونم میزنه وبغضمو تو گلو خفه میکنه ونمیذاره صدام دربیاد من ازنهایت تاریکی نمیگم ازنهایت شب میگم که تموم ستاره هاشو ازمن گرفته ازنهایت شب که امشب پشت اسمان شهر من شوری در نهاد است ومن هرگزنمیتونم باور کنم ومن چطور میتونم باور کنم ومن نمیخوام که باور کنم هرگز هرگز من می دونم شبی میرسه که تاریکترازهمه شبها باشه من میدونم تو راهروی انتظار میشینم تا برگرده من میدونم من میمیرم تا اون زنده بشه من میدونم من تحقیر میشم تا اون سرافراز بشه من میدونم من میگذرم تا اون بمونه من میرم تا اون نره من میدونم من میدونم به خدا من ازنهایت درد میگم من از نهایت غم دلم میگم من از اوج اون تاریکی میگم من از اوج نبود انسانیت میگم من از اوج مرگ ادمیت میگم من از تو میگم ازتو;که بخشیدمت مثل همیشه دلم میخواد امشب وهر شب دیگه ای نباشم دلم میخواد نباشم دیگه بودن برام مفهومی نداره دیگه نمیتونم یه دوستی ساده رو باور کنم نمیتونم باور کنم کسی تو دنیا باشه که دروغ نگه نمیتونم باور کنم کسی به نفع خودش قدم برنداره نمیتونم باور کنم که میشه به کسی اعتماد کرد به خدا من ازنهایت دلتنگی ها حرف میزنم به خدا من ازنهایت سرگردانیها حرف میزنم ومن با هر کلمه که میزنم دستی برگونه میکشم تا اشک چشممو پاک کنم وببینم دارم چی مینویسم دارم فکر میکنم به روزی که اشک ریختم ازسر بیچارگی اشک ریختم ازنهایت درماندگی اشک ریختم وتو سرم داد زدی ومواخذم کردی وخندیدی براشک من به همون اشک قسم که خون دلم بود نه اشک عشق هرگزنمیبخشمت به همین شب قسم نمیبخشمت نه تو نه .. نه هیچ کس دیگه ای من منتظر روز عدالت خداوندم من به امید اون روزم به همین شب عزیزقسم اشک مجال حرف زدن بهم نمیده اشک مجال فکر کردن نمیده سالها من روی پله انتظار نشستم تا بلکه روز سپید از در بیاد ولی نیومد ورفت ومن موندم با تمام سیاهی های دنیا ومن موندم با شونه های خودم من موندم با بهت ناباوری من تازه بلند شده بودم من تازه شکل گرفته بودم وتو تو تو تو تو میفهمی تو اومدی ودوباره خواستی در من شکل بگیری وتمام زمان دیدار خواستم به تو اعتماد کنم ودرست لحظه ای که به اندازه 10ساعت اعتماد کرده بودم وبا خودم فکر کردم فردا بهش میگم تو شب سیاهمو سیاه تر کردی وگفتی میخوای بری با رفتنت منو مسخره این اون کردی وباعث شدی به عقلم شک کنند رفتی برای ازادی از دغدغه درونت ونفهمیدی دوباره چه بلائی سر من اومد من امشب میخوام تک تک کلمه هامو پیدا کنم دارم هرکدومو ازیک گوشه ذهنم درمیارم تا بتونم ازنهایت دردیکه میکشم بگم دارم سعی میکنم اون ته قلبمو که هیچ وقت پیدانکردم رو به کلمه تبدیل کنم وبگم سوخته بگم مرده بگم کشتینش شما خدا شناس های بی خبراز خدا اونو کشتین شما ادمهای دوپای دورو شما منفعت طلبان بی رزق شما ببرهای بیرحم تو چنگال حرص شماها من مردم چرا کسی نمیفهمه من چی میگم نکنه بازچرتو پرتو میگم نکنه باز دارم دروغ میگم نکنه این تخیلات ذهن منه نکنه همه خوبند ومن نمیدونم اره همه خوبند امرتات ببین همه به هم میرسن میخندن همه وقتی مشکلی دارند سراغ هم میرند ببین اصلا کلاه سرهم نمیذارن ببین تو اصلا صدای اه مظلومی میشنوی این مطلب به روز شد دوباره نوشتم نمیدونم برای چی ؟ ولی نوشتم به یادهمون شبها ........ ولی بی شبها

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387 13:48 توسط امرتات |

به نام او

سلام !مثل سلام اولی که هی کشش دادم تا به اصل مطلب نرسم؛ مثل اون شب سخت که

وقتی سایه مو پس زدم اومدم سراغ وبلاگم تا بنویسم ! اهل وبلاگ نویسی نبودم!

ولی بغض خفم کرد ونمیفهمیدم چیه داره ازسرانگشتام میریزه روصفحه؛ مثل امشب !دارم

مینویسم پشت سرهم وتندتند ؛ زود گذشت به اندازه تمام زود گذشتنها وتمام شکستنه

                        ...... .. ..  ..  به اندازه تمام نبودنها وبودنها...........

ومن تنها چشم به جایی دوختم که غروب اغازشد!چشم بر نقطه ای دوختم که سقف اسمان

شکافی برداشت 

              وتمام باراندوه رو به دوش من

                                             گذاشت


,من چشم بر پهنه ای دوختم که دستی ناگهان چون  صاعقه تمام ویرانی ام را رقم زد

    وهنوزهم چشم براون نقطه دارم تا کسی به من بگه چرا ؟

                           یانه دیگه شنیدن جواب زیرا هم برام ارزش نداره !

دیگه گذشت اون شبی که مثل بیدی لرزیدم وتن خسته من تکیه گاهی پیدانکرد واون شبها که

تنها اشک ریختم وچشم گریون من هیچ همدردی ندید

اون شبها باور کرد که تنهاست هر چند کسی زیرای اونو پیداکنه

او ن شبها که دل منو غم تنگ دراغوش کشید وتو درمستی بودی تازه دل تنگم فهمید چاره

ای جزسکوت نداره وچشمهام فهمیدند این غروب پایان نداره

           .    ...... اخرین پاییز من پاییزی بودکه تو رفتی!........

ازاون شب؛ پاییز ی نداشتم تا بهاری به سراغم بیاد؛ اون شبی که زیر هر باری موندم سکوت

کردم به امید دست نجات دهنده تا اززیراوار بیرون بیام ولی هرگز ............

ازاو ن شب وازاون شبها تصمیم گرفتم تو رو هرگز به اندرونی خیالمم راه ندم وتو برای من

بیگا نه ای شدی از جنس ؟

وامشب بازدارم مینویسم اره امشب امرتات باز دلش هوای غربتو کرده وپرستوی خیالش

کنجی نشسته.............

 تولد وبلاگم نزدیک میشه ومن برای تبریک گفتن به وبلاگم مینویسم ولی افسوس

وصدافسوس سایه سنگینی چون تو اونو تیره کرد

نمیدونم تو چطور تاوان کارتو پس میدی تاوان ارزوی منو!

وبلاگ عزیزم تولدت مبارک

دیگه نمیخوام از خودم برات بنویسم دیگه هرچی از بدی ها برات نوشتم کافیه فکر کنم تو این

 دنیاخوبی هم باشه هر چند برا من نباشه !

اره هست امرتات عزیزهست من خودم دیدم سکوت وفریادو هرچند تو ترسیدی !هرچندت

و فرار کردی ولی بازبرگشتی سرجای اولت وبهش تکیه کردی

امشب ازمن خواستی ازتو بنویسم و من ....

بذار نگم من! میگم تو! من نمیتونم ازتو بنویسم چون در کلمات من نمیگنجی وباید به جرات بگم

تو ازهر کلمه ای برتری وبزرگتر

شاید هنوز ذهن کوچک من کلمه ای برای ارامش وسکوت ومهربانی های تو پیدا نکرده

هنوز اسمی برای انتظار تو شوق دیدار تو پیدانکرده !

تو امید سفید زیبای من شدی که هر لحظه تمام دیدنیها رو فقط بخاطر تو خوب میبنیم تا

برای تو بهتر تعریف کنم

ازتو نوشتن را عادتی برای هرشبم نمیکنم چون تو عادت شبانه من نیستی تو رو میخوام

جزوی اززندگی خودم کنم تا فراتر از عادت شبانه ام بشی

زیبا بمون وزیبا باش. وقتی تصور میکنم فریادمو تو بازارسیاه به ارزنی بفروشی؛ وقتی همه

فریادمیزنند وبه چوب حراج میذارند گفتنی هارو؛ لب میبندم تا بیشترازاین نشکنم

تصور شکستن دوباره وتصور نبودنها ی دوباره برام .............

بمون مثل همیشه وبرای همیشه

تنها تو بمان محبوب شبهای تارم تو بمان تا جهانم زیرو روشه

+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387 1:28 توسط امرتات |

.

......................سرخط .

..................سرخط .


بازم نقطه سرخط   ..

سرخط کجاست ؟.

من یه بار تا ته خط رفتم  ولی هرگزسرخطشو ندیدم  .

بازنقطه سرخط .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387 0:59 توسط امرتات |

X

چرا کلاغه به خونش نرسید ؟


هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده
با ستاره آشنا نبوده ­ام

روی خاک ایستاده ام

تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


Categories

تلخ نوشته
دور وبرها
بزرگان


Links

خدمات وبلاگ نويسان
زخمی
ناشناس
مشق شب
جنبه داری بیا تو
سه الف
خواهش دوباره
دیگه دیدنم محاله
کافه پسرک
مرداشوب
درد
زندگی به سبک تو
وجودم تنها یک حرف است
چشمانم برا ی تو
خبر جدید
فال روز
عکاشه
سپنتا
باران
مارمولک ها نمیمیرند
هیچکس
فصل تازه
بیقراری های یک زن
شاسکول ها به بهشت نمی روند
غم یا شادی ؟
میرملنگ
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
خدایی که گدایی کرد
ضامن اهو
ضامن اهو
دختر هرزه
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها: