|
عزیزم
ولی خلوت من ویاددرونم ؛ منو دنیای تاریکم تو رو میخاد من ازتو زنده ام ومیمیرم ازتو من باتو جون تازه وبایادتو روشنی داشتم
ازاین شبهای پراندوه بیرنگ منو خواهش تو, منو بی رنگو وبوی تو
عزیزم نازنینم ازمن برای من ونوشته هام براتو! هرچه ازغم داشتم برامن
وتمام شادیهام براتو! گذشت رو دوباره زنده کردی تو ای
تنهاترینم تنها تو بمان + نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388 19:30 توسط امرتات |
کاش داوری درکاربود کاش عدالتی درکار بود کاشکی قضاوتی درکاربود تازه نشسته بودیم لب دریا چشم دوخته بودم به اون دوردورا با کورسوی چشام !وفکرم رفته بود به صفحه قلبم وبه....نگاه کردمو نگاه کردم !مثل همیشه؛ ولی هیچی ندیدم! خواهر کوچولو دستمو گرفت گفت به چی نگاه میکنی ؟ بگو منم نگاه کنم ! گفتم: هیچی عزیز دلم! اونیکه نگاه میکنم تو دریا دیدنی نیست نفهمید چی گفتم .......... سرشو انداخت پایین گفت: ابجی ؛ گفتم: جونم ! ـ ماهی ها چطور گریه میکنند ؟ ـ مگه ماهی ها گریه میکنند ؟ ـ چرا گریه نکنند ؟ مگه دل ندارند ؟مگه خودت نگفتی هر کی دل داره گریه میکنه خندم گرفت گفتم تو اب گریه میکنند ـ مگه میشه تو اب اشک بریزند ؟ بعد گفت خوش به حالشون ابجی! کسی اشکشونو نمبینه ! لبخند زدم گفتم عزیزدلم اینکه بده کسی نمیبینه .......پرسید چرا ؟ ومن جوابی ندادم و برای فرار مثل همیشه بلند شدم وقدم زدم بعد گفتم خوب بلند شو بریم دیر شد ! هنوز تو فکرم بود ماهی ها چطور گریه میکنند ؟اصلا بغض اونها میشکنه ؟ دیروز زیر اب یه لحظه بغض چنگ انداخت گلوم وزخمی زد به دلم که اشک اومد تو چشام زیراب حس کردم که اشکم داره میریزه رو گونه هام ! فهمیدم که ماهی ها چطور گریه میکنند ! فهمیدم مهم اشک رو گونه نیست همینکه قلبت زخمی بخوره و بغضت بشکنه اشک ریختی .................... + نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388 20:25 توسط امرتات |
می توان کاسه ان تار شکست می توان رشته این چنگ گسست می توان فرمان داد: هان ای طبل گران زین پس مخوان اما ................ به چکاوک نتوان گفت مخوان خاک جان یافته است من چرا سنگ شدم ؟ من چرا دلتنگ شدم ؟ من چرا ؟ چرا ؟.............. من دگر درمحفل عاقلان پا ننهم که تاب نگهداری دیوانه ندارند سرمستان خوشند و ما در چهچه انها + نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388 21:7 توسط امرتات |
|
| |||||