تبليغاتX
آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

عزیزم 
الان که  دارم مینویسم  میدونم میگی میشه  گفت  !چرا نوشتن؟
ولی  نمیدونی چه دلتنگم  چه دلتنگ!
 اگر باغمت   همسایه ی مرگم؛
  اگر پاییزی ازبرگ تا برگم ؛
 اگر ازدرد  تو خسته ترینم,
 یا ازکوچ تو خانه نشینم,
 اگرازدوری تو  من بیچاره ترینم
 یا اگر ازیاد تومن به تن جامه دریدم
  وبه خودسوزی رسیدم

ولی  خلوت من ویاددرونم ؛ منو دنیای  تاریکم تو رو میخاد من ازتو زنده ام  ومیمیرم  ازتو  من باتو جون تازه وبایادتو  روشنی داشتم

 نازنینم
من وبی تو عذاب شب شمردن
من وبیتو به گریه دل سپردن
من وازمرگ لحظه جان گرفتن
من ودرماتم  هرلحظه مردن 
نمیدانی چه دلتنگم چه دلتنگ  !

ازاین شبهای  پراندوه بیرنگ

منو خواهش تو, منو بی رنگو وبوی تو 

عزیزم  نازنینم   ازمن برای من ونوشته هام براتو!

هرچه ازغم داشتم  برامن وتمام شادیهام براتو! 

 گذشت رو دوباره زنده کردی تو ای تنهاترینم  

تنها تو بمان




A:مگه خودت نگفتی  برامن بنویس  خوب دارم مینویسم  باز برای چی اخم کردی ؟ اگه اخم کنی میرم میشم ماهی تا باز زیر اب گریه کنم؛اخمهاتو باز کن

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388 19:30 توسط امرتات |

کاش داوری درکاربود

کاش عدالتی درکار بود

کاشکی قضاوتی درکاربود

 

 تازه نشسته بودیم لب دریا چشم دوخته بودم به اون دوردورا با

کورسوی چشام !وفکرم رفته بود به صفحه قلبم وبه....نگاه کردمو

نگاه کردم !مثل همیشه؛ ولی هیچی ندیدم! خواهر کوچولو دستمو گرفت گفت به چی نگاه میکنی ؟

بگو منم نگاه کنم ! گفتم: هیچی عزیز دلم! اونیکه نگاه میکنم تو دریا دیدنی نیست

نفهمید چی گفتم

 ..........

سرشو انداخت پایین گفت: ابجی ؛ گفتم: جونم !

 ـ ماهی ها چطور گریه میکنند ؟

 ـ مگه ماهی ها گریه میکنند ؟

 ـ چرا گریه نکنند ؟ مگه دل ندارند ؟مگه خودت نگفتی هر کی دل داره گریه میکنه 

 خندم گرفت گفتم تو اب گریه میکنند

 ـ مگه میشه تو اب اشک بریزند ؟

 بعد گفت خوش به حالشون ابجی! کسی اشکشونو نمبینه !

 لبخند زدم گفتم عزیزدلم اینکه بده کسی نمیبینه

.......پرسید چرا ؟ ومن

جوابی ندادم و برای فرار مثل همیشه بلند شدم وقدم زدم بعد گفتم خوب بلند شو بریم دیر شد !

هنوز تو فکرم بود ماهی ها چطور گریه میکنند ؟اصلا بغض اونها میشکنه ؟ دیروز زیر اب یه لحظه بغض چنگ انداخت گلوم وزخمی زد به دلم که اشک اومد تو چشام زیراب حس کردم که اشکم داره میریزه رو گونه هام ! فهمیدم که ماهی ها چطور گریه میکنند ! فهمیدم مهم اشک رو گونه نیست همینکه قلبت زخمی بخوره و بغضت بشکنه اشک ریختی

....................

+ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388 20:25 توسط امرتات |

می توان کاسه ان تار شکست

می توان رشته این چنگ گسست

می توان فرمان داد:

هان ای طبل گران زین پس مخوان

اما ................

به چکاوک نتوان گفت مخوان

خاک جان یافته است

من چرا سنگ شدم ؟

من چرا دلتنگ شدم ؟

من چرا ؟

چرا ؟..............

من دگر درمحفل عاقلان پا ننهم که

تاب نگهداری دیوانه ندارند

سرمستان خوشند و

ما در چهچه انها



+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388 21:7 توسط امرتات |

X

چرا کلاغه به خونش نرسید ؟


هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده
با ستاره آشنا نبوده ­ام

روی خاک ایستاده ام

تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


Categories

تلخ نوشته
دور وبرها
بزرگان


Links

خدمات وبلاگ نويسان
زخمی
ناشناس
مشق شب
جنبه داری بیا تو
سه الف
خواهش دوباره
دیگه دیدنم محاله
کافه پسرک
مرداشوب
درد
زندگی به سبک تو
وجودم تنها یک حرف است
چشمانم برا ی تو
خبر جدید
فال روز
عکاشه
سپنتا
باران
مارمولک ها نمیمیرند
هیچکس
فصل تازه
بیقراری های یک زن
شاسکول ها به بهشت نمی روند
غم یا شادی ؟
میرملنگ
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
خدایی که گدایی کرد
ضامن اهو
ضامن اهو
دختر هرزه
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها: