خدا چشمهای دوباره بهم داد تا خوب ببینم ولی خوبی ها رو ؟
من دلتنگ خوبی هام .........
بی خدا بودن چقدر سخته !!!!!
چقدر دلم هوای نوشتن میکنه وقتی بغض چنگ میندازه رو زخم قلبم
ومیخاد اشک چشام ودربیاره !
چقدر دلم هوای پریدن میکنه وقتی چشم میبندم و همه بی پناهی هام
وهمه جبرهام یادم میاد
چقدر برام غیرممکن میشه ادامه هر چیزی به اسم زندگی
وقتی یادم میفته من
فروختنی نبودم ................
من .........
هر چقدر مینویسم اروم نمیشم عجب روزگار دلگیری دارم این روزها .
براتو :
ومن چقدر می ترسم وقتی میبینم دارم ادامه میدم
برای تو وبه امید تو ونمیدونم نهایت راهم کجاست !
تو نخواب تا من ننویسم ومرض من عود نکنه
چرا ننویسم تو فکرکن برای خالی شدنه وخوشحال ازکارم باش ومن به فکر خودم بنویسم
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 12:30 توسط امرتات
|