|
میخام دست بندازم تو حلق افکار مسمومم
وهر چی هست قی کنم تا خلاص بشم ا ز این دل پیچه های بیگاه .......
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388 11:38 توسط امرتات |
سنگ ها هم حرف هايي مي زنند !!! گوش كن ؛ خاموش ها ، گويا ترند ... از در و ديوار می بارد سخن تا کجا در يابد آن را جان من ؟؟؟ در خموشی های من فرياد هاست آنکه در يابد چه می گويم کجاست ؟؟؟ آشنايی با زبان بی زبانانی چو ما دشوار نيست چشم و گوشی هست مردم را ، دريغ ، گوش ها هشيار نه چشم ها بيدار نيست ... + نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388 13:37 توسط امرتات |
سلام میخای بدونی ؟ با تویی که سالها زندگی مو با بی خیالی به بازی گرفتی واخرش .... میدونی امروز از صبح برام خیلی سخت گذشت ولی وقتی دیدمش اروم شدم میدونی کی رو میگم ؟ کسی که تو جسدمو دادی دستش همونی که داره تقاص نامردی تورو پس میده کسی که تو یه موجود سنگی بی احساس بی اعتقاد سرد رو سپردی دستش ورفتی پی زندگیت حیف لعنت خدا برتو .... روزگاری روز تولدم ارزوی مرگمو داشتم تا از دست ازارهایی که به خاطر تو میکشیدم نجات پیداکنم ولی امرزو برای یه لحظه ارزوی مرگ خودتو کردم تا نجات پیداکنم از کابوس اون روزهای لعنتی ...............
+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388 23:6 توسط امرتات |
چندروزه ناخودآگاه دلم هوای گوشه اتاق تاریکمو میکنه وتکیه مو میدم به دیوار خستگی هامو سرم ومیذار رو زانوی تکیدم !به یاد دلی که شکست واعتمادی که فروریخت به یاد چشمی که خون گریه کرد واروم چشمهامو میذارم روهم تا کم نیارم ولی ... ولی تا چشم باز میکنم میبینم از چشام داره سیل اشک میاد ومیزنم زیرگریه وهق هق اشک میریزم پ ن میدونم چندروز ه بدجوری هوای دلتو ابری میکنم میدونم چندروزه بدجوری اشفتت میکنم چقدر دلم میخاد ساده باشم زودباور باشم چقدر دلم میخاست .....نرنجونمت ولی ........... میشه منو خیلی ببخشی ؟ + نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388 2:5 توسط امرتات |
|
| |||||