تبليغاتX
آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

آسمان بار امانت نتوانست کشید .....

بزن باران

عشق بازیچه ای شد که با ان کسب نام وننگ کردند!


دو سه شبه که چشمهام به دره  

خدا کنه که خوابم نبره


تو این قفس که زندون منــــــــــــــه
 دلم گرفته ومنتظره    

میخام که دل به دریا بزنم به سینه حرفهای .....

 ای خدا  کی میتونه بگه اون که پشیمونه چرا رفته ؟

 ای خدا  دوسه شبه که چشمهام به دره

ای خدا  پاییزشده باز
  
دلم از غصه لبریزشده باز
 
ای اسمون بهش بگو پشیمون میشی

به سوز عاشقی قسم  که دلخون میشی



پ .ن :امروز  احساس  کردم گوشهام  کم کم داره دراز میشه !

واین سرنوشت ماها شد  یه دست تکون دادن ساده ویه ببخشد  زیر لب وگفتن  قسمت نبوده
 


+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388 20:8 توسط امرتات |

 میخام دست بندازم تو حلق  افکار مسمومم 

وهر چی هست قی کنم

تا خلاص بشم ا ز این دل پیچه های بیگاه .......


پ ن:دروغ بسه دیگه !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388 11:38 توسط امرتات |

سلام

امشب شب تولد  منه 
میدونی  چه احساسی دارم ؟

میخای بدونی ؟

  با تویی که سالها  زندگی مو با  بی خیالی  به بازی گرفتی

واخرش ....

میدونی امروز  از صبح برام خیلی سخت گذشت

  ولی وقتی دیدمش اروم شدم

میدونی  کی رو میگم  ؟

کسی که تو جسدمو دادی دستش

همونی که داره تقاص نامردی تورو پس میده

کسی که تو یه موجود سنگی بی احساس بی اعتقاد سرد رو سپردی دستش ورفتی پی زندگیت

   حیف لعنت خدا برتو ....

 روزگاری  روز تولدم ارزوی مرگمو داشتم تا از دست  ازارهایی که به خاطر تو میکشیدم  نجات پیداکنم  ولی

امرزو  برای یه لحظه ارزوی مرگ خودتو کردم تا نجات پیداکنم از کابوس  اون روزهای لعنتی

...............


پ ن :برداشت  ازاد

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388 23:6 توسط امرتات |

 باتو  حکایت دیگر ؛ این دل ما به سر کند !

شب سیاه قصه را؛ هوای تو سحر کند

باور مانمیشود؛  در  سر  ما نمی رود

               از گذر سینه ما یاد دگر  گذر کند

از دل درد کشیده ام

 کور شوم ؛ جز تو اگر  زمزمه دیگر  کند

چاره کارما تویی
یاور ویارماتویی

         توبه  نمیکند اثر ؛مرگ مگر کند اثر

                      مجرم ازاده منم ؛ تن به جزا داده منم
  
قاضی  درگاه تویی
 حکم سحرگاه تویی



ندیدم قویی  تنها میان صحرا بمیرد....


خدای من عمری که رفته نمیاد  پس اشفتگی هام از چیه ؟
حاصل این برگ وباد چیه ؟
خدایا منو شکستن    چشم فانوسمو بستن    دل شیشمو شکستن
 به امید خدامون بزرگه منو که کشته
خدایا  نذار  اسمشو  بذارم رسم زندگی 
نگو این  یه قصه  هست ومن برگی تو بادم 
من که نمیتونم  یا بسازم یا بسوزم  یا با غصه ببازم     


پ ن  »   هیچی !

+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388 23:59 توسط امرتات |

تموم شد ! - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388 0:42 توسط امرتات |

سلام

وقتی بچه بودم میپرسیدم مامان کی میرسیم یا مسافرمون کی میاد ؟

میگفت چندتا شب دیگه بخابیم تمومه

منم میخام فقط چند شب بخابم تا تموم بشه وتو بیای وامشب اولین شبه !

دارم میشمارم چند شب دیگه باید بخابم تا بیای ؛

فکر نمیکردم بی تو شبهام ستاره هاش رفته باشند

یاروزهام خورشید ش قهر کنه ؛

من فقط 10شب میخابم تا بیای

برای همین این 10شب فقط براتو !

اولین شب خاب دیدم که داری از پیشم میری گفتم بیا باهم بریم

ولی تو ....

بیدار شدم داد زدم که ای خدا تعبیر خابو نمیخام !


دوستای گلم معذرت این 10شب فقط برا مسافرمه و اگه حرف درگوشی برام داشتین تو پست های قبلی منتظرتونم

پ ن نخیر از نبودت برا غصه خوردن استفاده نکردم خود نبودت غصه دارم میکنه !


+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388 0:25 توسط امرتات

..........دیشب

دیشب رفتم به استقبال همه ستاره ها !

دیشب از غصه ای که رو دلم بود منم زدم بر طبل بی عاری !

دیشب مستی ودیوونگی درد منم دوا نکرد!

چقدر !چقدرسخته شنیدم ولی هرگز نفهمیده بودم

چقدرسخته بخندی تا لبای کسی که دوستش داری به خنده باز کنی

بگی خوشم تا ناخوش نشه وریشه غمو درد رو ؛رو دلت احساس کنی !

چقدرسخته فرسنگها سال منتظرباشی وهرگز نرسیدنشو تصور کنی !

اه ای همیشه مهربانم

امشب تو هم کردی جوابم

 

 همه دنیا ازآن شما باد

ما راگوشه خرابه دل  بس است  

 

  

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388 1:8 توسط امرتات |

عزیزم 
الان که  دارم مینویسم  میدونم میگی میشه  گفت  !چرا نوشتن؟
ولی  نمیدونی چه دلتنگم  چه دلتنگ!
 اگر باغمت   همسایه ی مرگم؛
  اگر پاییزی ازبرگ تا برگم ؛
 اگر ازدرد  تو خسته ترینم,
 یا ازکوچ تو خانه نشینم,
 اگرازدوری تو  من بیچاره ترینم
 یا اگر ازیاد تومن به تن جامه دریدم
  وبه خودسوزی رسیدم

ولی  خلوت من ویاددرونم ؛ منو دنیای  تاریکم تو رو میخاد من ازتو زنده ام  ومیمیرم  ازتو  من باتو جون تازه وبایادتو  روشنی داشتم

 نازنینم
من وبی تو عذاب شب شمردن
من وبیتو به گریه دل سپردن
من وازمرگ لحظه جان گرفتن
من ودرماتم  هرلحظه مردن 
نمیدانی چه دلتنگم چه دلتنگ  !

ازاین شبهای  پراندوه بیرنگ

منو خواهش تو, منو بی رنگو وبوی تو 

عزیزم  نازنینم   ازمن برای من ونوشته هام براتو!

هرچه ازغم داشتم  برامن وتمام شادیهام براتو! 

 گذشت رو دوباره زنده کردی تو ای تنهاترینم  

تنها تو بمان




A:مگه خودت نگفتی  برامن بنویس  خوب دارم مینویسم  باز برای چی اخم کردی ؟ اگه اخم کنی میرم میشم ماهی تا باز زیر اب گریه کنم؛اخمهاتو باز کن

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388 19:30 توسط امرتات |

کاش داوری درکاربود

کاش عدالتی درکار بود

کاشکی قضاوتی درکاربود

 

 تازه نشسته بودیم لب دریا چشم دوخته بودم به اون دوردورا با

کورسوی چشام !وفکرم رفته بود به صفحه قلبم وبه....نگاه کردمو

نگاه کردم !مثل همیشه؛ ولی هیچی ندیدم! خواهر کوچولو دستمو گرفت گفت به چی نگاه میکنی ؟

بگو منم نگاه کنم ! گفتم: هیچی عزیز دلم! اونیکه نگاه میکنم تو دریا دیدنی نیست

نفهمید چی گفتم

 ..........

سرشو انداخت پایین گفت: ابجی ؛ گفتم: جونم !

 ـ ماهی ها چطور گریه میکنند ؟

 ـ مگه ماهی ها گریه میکنند ؟

 ـ چرا گریه نکنند ؟ مگه دل ندارند ؟مگه خودت نگفتی هر کی دل داره گریه میکنه 

 خندم گرفت گفتم تو اب گریه میکنند

 ـ مگه میشه تو اب اشک بریزند ؟

 بعد گفت خوش به حالشون ابجی! کسی اشکشونو نمبینه !

 لبخند زدم گفتم عزیزدلم اینکه بده کسی نمیبینه

.......پرسید چرا ؟ ومن

جوابی ندادم و برای فرار مثل همیشه بلند شدم وقدم زدم بعد گفتم خوب بلند شو بریم دیر شد !

هنوز تو فکرم بود ماهی ها چطور گریه میکنند ؟اصلا بغض اونها میشکنه ؟ دیروز زیر اب یه لحظه بغض چنگ انداخت گلوم وزخمی زد به دلم که اشک اومد تو چشام زیراب حس کردم که اشکم داره میریزه رو گونه هام ! فهمیدم که ماهی ها چطور گریه میکنند ! فهمیدم مهم اشک رو گونه نیست همینکه قلبت زخمی بخوره و بغضت بشکنه اشک ریختی

....................

+ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388 20:25 توسط امرتات |

می توان کاسه ان تار شکست

می توان رشته این چنگ گسست

می توان فرمان داد:

هان ای طبل گران زین پس مخوان

اما ................

به چکاوک نتوان گفت مخوان

خاک جان یافته است

من چرا سنگ شدم ؟

من چرا دلتنگ شدم ؟

من چرا ؟

چرا ؟..............

من دگر درمحفل عاقلان پا ننهم که

تاب نگهداری دیوانه ندارند

سرمستان خوشند و

ما در چهچه انها



+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388 21:7 توسط امرتات |

چه کسی میداند که کوه غم بر دوش دارم

چه کسی میداند که من داغ سنگین بر دل دارم

مظلومانه بگویم محبوبم روزگاریست ؛ روزگار بس غمگین دارم

هوای دلم ابری ودیده ام بارانیست

اما باز بر عشق امید دارم

 

این مطلبو  نه چندان زود کاملش میکنم

+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387 1:15 توسط امرتات |

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

یاد نخواهم گرفت که چگونه حلقه مهرت از بند انگشتانم بیرون بیاورم

یادنخواهم گرفت چگونه بینامت سر کنم

یادم نمیرود فکرکردن به تو بوی لجن میدهد ومن شنا کردن درلجنزار تو را عاشقانه دوست دارم

این مطلب بالارو از شاپرک قصه ها گرفتم وکاملش کردم شاپرک بال نزنی بیای نیشم بزنی ؟

+ نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387 23:34 توسط امرتات |

داشتم فکر میکردم که فکرامو بنویسم مثل گذشته ولی دیدم چه رسوائی به بارمیاره این دل ونوشته اگه بیاد رووصفحه دلم ازهرچی نوشتنه خسته شده تنم از هر چی حادثه خسته شده ولبم ازهرچی لبخنده خسته شده دیگه نمیخوام بنویسم یعنی اون سایه رو دلم نمیذاره همش یه چیزی ته دلم میگه تو بهم فکر کردی وسراغم اومدی همش یه چیزی میگه اومدی ورد پای تو مونده همین جاها ومن هرروزمیام تا بازرد پاتو ببینم ولی .... چرا رفتی ؟ چرا اومدی ؟ من هنوزومن هنوزومن هنوز وسالیان سال هم با هنوزم خواهم ماند که چرا ؟ مگه نگفته بودی که نخواهی رفت مگربامن ومن هنوز ........ ....... ........... یک بهت عجیب یه بغض کهنه یه تن خسته یه قلب .... نمیدونم ازچی مینویسم؟ ازکی بنویسم ! از تو که رفتی ومن الان لحظه به لحظه به خند هات فکرمیکنم وبا خنده هات می خندم نه دیگه نه بسه هر چی دربه دری کشید م میخوام تنها باشم تنهای تنها راستی میدونی ارزوم چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاعرباشم وخوب شعربگم ارزوم اینه نوازنده باشم وخوب بنوازم تا بلکه ذره ای از غم دلم کم بشه خوب شد رفتی بودنت با من اشتباه محض بود ............

+ نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387 15:2 توسط امرتات |

من که نفهمیدم چی شد ؟

زود تموم شد یا نه زود شروع شد تو اومدی وهمه چی رو درست کردی !نه خراب کردی ؟

من نفهمیدم چی شد چطوری این کارو کردی ؟

دوست عزیزم نظر گذاشته بود که زن حرمت داره!

بله همه ما مخصوصا ایرانیها ! میدونیم حرمت داره !حرمت داره که وقتی عاشق میشه بهش میگن .....

وقتی به زور از عشق جدا میشه میگن هوس باز وقتی میخواد حرف بزنه روش بازشده وقتی ساکته

حواسش جای دیگه است

زن اونقدر حرمت داره که وقتی گفت اره یعنی اره حاضرم بازیچه ات بشم یعنی اره حاضرم عروسکت بشم

وپای عروسک بودنش میمونه زن یعنی این وقتی یکی خوشگل تر ازتو پیداشد خودت بکش کنار تا بیشتر له

نشی زن یعنی همین یعنی سکوت یعنی دیدن ودم نزدن کسی میتونه بیشترازاین تعریف کنه از کسی که

ادعای همه هست که نه الهه هست ؟

گاهی وقتها شعار دادن خوبه ولی نه هر جا نه جائی که خودتم میدونی این شعار بوی کهنگی میده جائی

که میدونه این فقط فقط .........

راستی دلمان تنگ شد ما نیز میخواهیم مردی ببینیم شاید رستگار شویم خسته شدیم ازبس گردن کلفت دیدیم

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387 18:55 توسط امرتات |

زیباترین غزل زندگیم از ان تو باد ای کاش ساعتم عقربه ای برای رفتنت نداشت ای کاش هیچ وقت زمانی برای رفتن تو نبود وزمان در هنگام رفتنت می ایستاد هرگز نمیتوانم ساعت رفتنت ر ابا حرکت عقربه ها بسنجم وباور کنم نمیدانم روی کدام ساعت بگذارم ساعت نحس رفتنت را تا باور کنم که زمان رفتنت نه صفربود نه هیچ زمانی بود برای تنهائی وزمانی برای باور ....باور نبودن ونداشتنها واین ساعت ساعت پایانی من بود.! غزل زیبایم ؛ جام سرشارم ؛ چه شیرین وگوارا بود مردن برای تو ! من مردم تا تو زنده باشی من رفتم تا تو بمانی این روزها عجیب دلم هوای با تو بودن کرده است این روزها عجیب غم انگیز است بی تو ملامت شنیدن ودیدن تلخی ها وبی حرمتی ها !!!! این روزهاعجیب دلم هوای پرگشودن دارد

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387 18:57 توسط امرتات |


ما که نبودیم  کسی
 
ان کس که کس ما بود

گویا

 اوهم نبودست کسی



سهراب گفت
  چشمها رو باید شست
اه
چرا نگفت
با پس چشمان چه کنیم؟
 


 گیریم  که نادیده  بگیریم
چشمان هرزه را
 بادستان هرزه چه کنیم
 گیریم که درهوا قاپیدیم دستان هرزه را
  با فکر واحساس هرزه  چه کنیم


ای زاهد ظاهر پرست  من را از ظاهرم  معنا نکن




+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387 0:15 توسط امرتات |

زيباست در دل شب در فکر تو نشستن
چون قلب داغديده وقت دعا نشستن
از عشق شکوه کردن ناگه بخود رسيدن
فرياد سالها را در گريه ها نشستن
داني که شب نشين باران اشکها چيست
زانو بغل گرفتن دور از جهان نشستن
تفسير دردهايم نوش است جانم آري
)اکسير جاودانيست در محفلت نشستن
سروي بلند بودم در ماجراي هستي
ناگه به چشم ديدم دور از خدا نشستن

مرتضی اقائیان

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387 2:11 توسط امرتات |

بچه كه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم

نهايت هر چيز همان 10 تا بود

از بابا بستني مي خواستم 10 تا مي خواستم

مامانو 10 تا دوست داشتم

خلاصه دنيا همين 10 تا بود

و اين 10 تا خيلي قشنگ بود

ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟

نهايت دوست داشتن چقدره ؟

انگار خيلي حريص شدم 10 تا هم كفافمو نمي ده ...!

اما مي خوام بگم دوستت دارم

مي دوني چقدر ؟

به اندازه ي همون 10 تاي بچگي

اینو  تاحالا ۱۰۰جا دیدم ولی  وقتی میخونم یادتو میفتم واحساس میکنم یعنی همه

به دروغ میگن و۱۰تاشون دروغه  ؟؟امشب دلم میخواد تا خود صبح بنویسم  غم عجیبی رو دلم نشسته  یه غم بزرگ  که با نوشتن تموم نمیشه ودلم میخواد با من تموم بشه ناامید نیستم به خدا نیستم !!!!فقط درمونده ام  همین ............

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387 0:7 توسط امرتات |

 

شاید بشه یک روزی بلاخره به یک نحوی نوشت از اون چیزی که دلخواهته

شاید بشه یک روزی از اون چیزی که ذره ذره مثل خوره  روحتو میخوره حرف زد

ولی به چه قیمت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شایدم بشه یک روزی حرف زد به هر قیمتی  حتی ارزان فروشی!!!!

اره !حتی اگه تو بازار سیاه فروشان به چوب حراجت بزنند ویا حرفهات ته مونده غرورتو جرینگ جرینگ بشکنه 

ویا اگه تو باز هم بیای وفقط پوزخندی بزنی  .....

ولی به هرحال گفت :تمام اون چیزی که روزگاری نه چندان کم بازیچه ذهن وعادت  نقش بسته اون بوده

شایدم حرف زد بدون ترس قیمت !!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387 23:57 توسط امرتات |

خدا .........

خدابود

ومن بودم

وتوبودی ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه نبودی !

تنها بودم

تنهای تنها

با دردانه عشقت ....

با علت غرورت...

سربرگوشه سنگش گذاشتم و

تلخ گریستم

گوش داشتم تا اونیز بگوید بلند شو ملحد

ولی ...

سکوت بود

سکوت ...........

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387 0:22 توسط امرتات |

X

چرا کلاغه به خونش نرسید ؟


هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده
با ستاره آشنا نبوده ­ام

روی خاک ایستاده ام

تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


Categories

تلخ نوشته
دور وبرها
بزرگان


Links

خدمات وبلاگ نويسان
زخمی
ناشناس
مشق شب
جنبه داری بیا تو
سه الف
خواهش دوباره
دیگه دیدنم محاله
کافه پسرک
مرداشوب
درد
زندگی به سبک تو
وجودم تنها یک حرف است
چشمانم برا ی تو
خبر جدید
فال روز
عکاشه
سپنتا
باران
مارمولک ها نمیمیرند
هیچکس
فصل تازه
بیقراری های یک زن
شاسکول ها به بهشت نمی روند
غم یا شادی ؟
میرملنگ
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
خدایی که گدایی کرد
ضامن اهو
ضامن اهو
دختر هرزه
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها: