|
شب چهارم وپنجم وششم و.....
دیشب تا خود صبح چشم رو هم نذاشتم چشممو دوخته بودم به نقطه تاریک اتاقم وفکرم ناخوداگاه رفته بود پی هرچی تار یکی شبه ! دلم هوای ستاره های کم سو رو کرده بود بذار روراست بگم :من نمیفهمم چی شده وچته ؟ ولی به خدا خیلی زود کم میارم مطمئنم زودتموم میشم سکوتت دیونم میکنه وهیچ جوری باهاش کنار نمیام! به خدا سکوتت اتیش به جونم میزنه میفهمی ؟ مگه نگفتی حیف من نیست غصه بخورم ؟ مگه نگفتی کی دلش میاد اذیتت کنه ! خوب سکوتت اذیتم میکنه به خدا جونمو میگیره , ای کاش کمی عاقل تر بودم تا میفهمیدم تو چقدر مشغولی و.لی افسوس از عقل هم بهره ای نبردم دیگه میترسم چشامو رو هم بذارم من دیگه نمیخام بخابم
من تا خود صبح میخام ببینم شبها دارند چیکارمیکنند هی میرن وهی میان تا کجا اخرش چی ؟ به خدا من از هرچی سیاهیه خسته شدم ! میخام تاخود صبح بنویسم دست خودم نیست میخام تا صبح اشک بریزم میخام از گریه مهلت بگیرم وبنویسم برای تو ,برای خدا , اونقدر که اروم بشم وساعتها بی دغدغه بخابم من میترسم چشم رو هم بذارم وسیاهی کار خودشو بکنه ! من میترسم بخابم و.......
پ ن » دوستان گلم مسافر عزیزم میام ولی بعد چند روز + نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388 0:3 توسط امرتات |
|
| |||||